گاهی برای یک بوسه باید کیلومتر‌ها را طی کرد

مسواکم را برمی‌دارم و به سمت دستشویی می‌روم. قبل از  آن نگاهی به گوشی‌ام می‌اندازم و ساعت را جویا می‌شوم. ساعت ده دقیقه به دو شب است... خسته‌ام. مسواک زدن انرژی می‌خواهد. صبر می‌کنم... باید ببینم که آیا این همه وقت گذاشتن برای این کار طولانی ارزشش را دارد؟ ندارد. برمی‌گردم به اتاق... اتاق خودم نه، اتاق او. از زیر پتو صدای خنده‌اش بیرون می‌زند و من هم می‌خندم. دلیلی برای نخندیدن ندارم. بهتر است بخندم.
بهتر از نخندیدن است. ساده و بدون فکر کردن هرچند نمی‌شود نه، بدون فکر کردن نمی‌توانم بخندم. تمامش را فکر می‌کنم و باز می‌خندم... ادامه می‌دهم. با صدای آرام و لبخندِ من‌ندیده‌اش می‌گوید:«فدای دندونای بامزه‌ت بشم که موقع خندیدن بیرون میان شبیه خرگوشا می‌شی».
راست می‌گوید، هر بار با خندیدن دندان‌های کج-و-کوله‌ام بیرون می‌زنند...مسواک هم نزده‌ام.... چه چیزی از این بدتر؟
«خوابم نمی‌آد اصلن... چیکار کنم بنظرت؟ فکر کردم برم ببینم چیزی می‌تونم بنویسم یا نه؟»
با دو دستش پتو را تا کمرش پایین می‌آورد و با تعجب نگاهم می‌کند:«جدی عزیزم؟ چطور بعد این همه این‌ور‌-اون‌ور رفتن خسته نیستی؟ من که زیر ببو دارم کیف می‌کنم کولر روشنه خیلی خوبه.»
کولر روشن است... سرمای زیادی را احساس می‌کنم. خواب را از کله‌ام پرانده‌ است.

«نمی‌دونم. خودت می‌دونی دیگه، خیلی از شبا اینطوری می‌شم یه دفعه خوابم می‌پره کلن... فکر نکنم خوابم ببره. می‌رم رو لپ‌تاپ ببینم چیکار کنم. اوکی‌یی تو؟»
«اره ولی بنظرم بهتره بخوابی. فردا صبح پاشو زودتر کارات رو بکن سرحال‌ترم هستی. نه؟»

سرحال‌تر؟ باهاش موافقم. گاهی صبح‌ها انرژی زیادی را با خودم حمل می‌کنم. البته تنها بعد از مسواک زدن... تا قبل از آن چیزی را احساس نمی‌کنم... با یک چایی تلخ و یک حبه قند.

«اره خیلی خوبه صبا زود پا شدن. قهوه داریم؟»
«داریم اره... فکر کنم داریم. یعنی داشتیم... حالا نداشتیم هم از اسنپ سفارش می‌دیم نیم ساعته میاد.»

«پس می‌خوابم. مسواک هم نزدم لعنتی... بزنم بنظرت؟»
«ولش کن حالا فردا می‌زنی، منم نزدم.»

«اره حوصله ندارم واقعن. تا دم در دستشویی هم مسواک و خمیر رو بردم ها! نمی‌دونم چرا حوصله نداشتم.»
دروغ می‌گویم. می‌دانم، می‌دانم که چرا آن کار را نکردم... چون گاهی... نه. نه مهم نیست. باید پیش خودم محفوظ بماند. نیازی ندارم شما‌ها هم بدانید. خودم فکر می‌کنم کافی باشم.

«تا دم در اونجا بردی ولی نزدی؟ می‌زدی حالا.»
«مهم نیست حالا، فردا صبح می‌زنم. بو گند امیدوارم ندم».

«نه عزیزم بیا بو چیزی نمی‌دی هیچ موقع.»

داستان‌هایم را ننوشم. دو داستان نانوشته دارم:

اولی در مورد پسری که مادرش به سمتش دو قابلمه فلزی پرت می‌کند و پدرش به تازگی فوت شده است. حالا مادرش عصبانی است. از چه چیزی؟ هنوز نمی‌دانم... شاید از اینکه پسرش دارد مثل پدرش می‌شود. بوی سیگار می‌دهد، هر روز می‌رود قبرستان محله و آنجا دزدکی کارهایی می‌کند و شب‌ هم دیر برمی‌گردد. ظرف‌ها جهیزیه مادر بوده‌اند... آن زمان که ازدواج کرده است. تمامشان رنگ‌پریده و برامدگی‌های زیادی دارند. مادرش بیشتر نگران است که نکند یکی از ظرف‌ها واقعن به پسرش بخورد و خدایی‌نکرده زخمی شود. البته چیزی به پسر برخورد نمی‌کند و همان شب هم بیرون می‌رود که سری به قبرستان بزند... چیزی عوض نشده است. مادر می‌داند چیزی قرار نیست تغییر کند.

داستان دوم در مورد بچه‌ای است در گهواره... وسط یک جنگل... داستان از دید آن بچه روایت می‌شود. آها نه... بهتر است از دید آینده‌ی بچه تعریف شود... یک دختر. دارد به گذشته فکر می‌کند. یادش می‌آید که وسط جنگل در گهواره‌ای رها شده است. جنگل است؟ درخت می‌بیند اما مطمئن نیست. خاطرات تیکه‌تیکه می‌آیند و می‌روند. مادرش کجاست؟ حالا که توجه می‌کند می‌بیند تا حالا بچه‌ی در گهواره‌ی بدون مادر ندیده است. باید کسی باشد... اما نیست. تنهاست. یعنی کسی در بچگی او را ربوده است؟ یادش نمی‌آید کسی برایش تعریف کرده باشد که در بچگی دزدیده شده است. باید خیال باشد. هرچند نمی‌تواند... همه چیز بسیار واضع و روشن است... تمام اتفاقات را می‌تواند ببیند. چطور می‌تواند مطمئن شود چه اتفاقی افتاده است؟

باید صبح بعد از قهوه خوردن بنویسمشان. یا یک چایی تلخ با یک حبه قند. مسواک هم یادم نرود چون دندان‌هایم زردتر می‌شوند... و این خوب نیست.

رویا

فاجعه نه آنجا که تمام واقعیت از هم گسست پیدا می‌کند... بلکه حتی تصور این گسست است. و آدمی در هنگام رخ دادن فاجعه‌های زندگی، خودش را به فانتزی‌ها اتصال می‌دهد و در فضایی بین واقعیت و نابودی معلق می‌‌ماند. سعی می‌کند که پایین نیفتد و اگر در حال پاره کردن تناب خود بود،‌ معمولن نیروی درونیِ خودِ‌ او که در تلاش برای حفظ بقاست و یا کسانی که در اطراف او هستند تناب را باز گره می‌زنند. این دو فاکتور کمک می‌کند که از بیشتر خطرات جان -چه سالم و چه ناسالم- به در ببریم.

برای خودِ من در زمانی که همه چیز روی سرم خراب می‌شود هر دو فاکتور وجود دارد. دو فردی که می‌توانم تمام زندگی‌ام را بهشان ببخشم... آقای میم و خانم میم...

و فاکتور دیگر که در درون خودم است هم تمام تلاشش را می‌کند که غرق نشوم. و در همین راستا چیز‌هایی را نشانم می‌دهد که قبل‌تر‌ها مشاهده نکرده بودم. اسمم را در گوگل خیلی اتفاقی جستجو می‌کنم و با ابزار‌های مخصوص گوگل سعی می‌کنم ببینم چه چیزی پیدا می‌کنم. وبلاگ دختری را پیدا می‌کنم که ویدیویی اپلود کرده است و در زیر آن شعری. در ویدیو روی تابی نشسته است و تنها پاهایش را می‌شود دید. تاب در حال تکان خوردن است و آهنگی را هم از آن پشت می‌توان شنید...

کپشن پست به این صورت است:

دختر بچه ی درونم، روی تاب، زل زده است به پاهایی که در قفس تازیانه می‌خورند . . . شاعر: سارو خضرنژاد

حتی خودِ من هم فراموش کرده بودم این کلمات را. شعر نیست و من هم شاعر نیستم مطمئنن... اما حالم را بهتر کرد... یک وصل‌بودگی‌‌ای را در درونم احساس کردم. اینکه در درونم، هر‌آنچه هست، باید بیرون برود؛ آنگاه منتظر بمانم تا جورِ دیگری برگردد.

هزارتویِ سینه‌ی تو

شب بود و تاریک بود و تمام مردم خواب؛ جز او که بیدار شده بود سری بزند به دستشوییِ بدبوی خانه. مادرش مریض و خودش هم به قول خودش توانایی تمیز کردن دستشویی را به دلیل بوی شدید جرم‌گیرها نداشت. بیدار می‌شود و صدایی می‌شنود. صدایی شبیه به کوبیدن طبل در میانه‌ی روز‌های عاشورا. شبیه به آنچه در شروع جنگ‌های یونان باستان در فیلم‌ها شنیده بود. می‌بیند چراغ آشپزخانه هنوز روشن است و منبع صدا آنجاست. بلند می‌شود تا ببیند چیست که در میانه‌ی شب غوغا به پا کرده است. نزدیک می‌شود و با هر قدم که برمی‌دارد یاد خاطراتی از کودکی‌اش می‌افتد. در قدم اول آن روز به ذهنش خطور می‌کند که در صف کلاس چهارم ابتدایی معاون مدرسه سیلی آبداری نسیب‌ش کرده بود، آن هم تنها به این خاطر که همراه با جمع دانش‌آموزان صلوات نمی‌فرستاد. در قدم دوم یادِ خاطره‌ای می‌‌افتد از دوران دورتر: با کسی در میانه‌ی برف‌ها نشسته است. کونشان خیس شده است و مشغول خندیدن به شکلکی هستند که با شاشیدنشان روی برف‌ها کشیده‌اند؛ یک گل رُز. در قدم سوم دور‌تر می‌رود... به آنجا که مادرش جلویش ظاهر می‌شود. می‌پرسد مادر اینجا چکار می‌کنی؟ جواب نمی‌دهد. باز می‌پرسد و تنها چیزی که می شنود صدایی است که از سینه‌ی مادرش اکو می‌شود. صدای طبلی عظیم. دست‌های مادرش بالا و پایین می‌شود و با چیزی فلزی روی سینه‌ی خودش می‌کوبد و امواج صدا در هزارتوی سینه‌اش می‌روند و می‌آیند. صدا بلند‌تر و بلند‌تر می‌شود... تا آنجا که دیگر چیزی شنیده نمی‌شود.

هویج

بستگی دارد کجا باشم و آسمان چه رنگی باشد. هیچگاه نمی‌توانم چشمم را از آسمانی که ته رنگ نارنجی دارد بردارم. آفتاب کمی پایین‌تر می‌رود و موهای خرمایی او کمی خرمایی‌تر می‌شود. انگشتانم را بین موهایش می‌کشم و سعی می‌کنم خاطراتی که حالم را بدتر می‌کنند را به یاد نیاورم؛ آنجا که روی قالی هال‌مان دراز کشیده بودم و مادرم موهای خرمایی رنگش را باز کرده بود و از دور تا دور سرش پایین آورده بود. گاهی چند تار مو می‌خورد به دماغم و عطسه می‌کردم ولی بیشتر وقت‌ها ساکت نشسته بودم. هر بار یا چشمانم یا می‌بستم یا پنجره‌ی رو به بیرون را نگاه می‌کردم. جملات محبت‌آمیزش را می‌شنیدم... در مورد این صحبت می‌کرد که فقط ما -بچه‌هایش- را دارد و بدون ما نمی‌توانم زندگی‌اش را ادامه دهد. چشمانش را دید می‌زدنم و با دستانم گره‌‌ی موهایش را باز می‌کردم. دردش می‌گرفت... یک‌دفعه داد یواشی می‌زد که دستانم را بردارم. من اما راه حلی دیگری پیدا کرده بودم. با یکی از دستانم ته موهایش را می‌کردم و با دیگری گره‌ها‌ را باز می‌کردم. اگر ابتدای تار مو را بگیری و انتهایش را بکشی، پوست سرت درد نمی‌گیرت. از پنجره نگاهم را برمی‌داشتم و می‌گفتم:«مامان... امروز آب هویج درست کنیم با اون دستگاه آب هویج‌گیری؟»

تازگی دستگاهی خریده بودیم مخصوص هویج. تنها می‌شد آب هویج گرفت و خوشمزه‌ترین آب هویج‌هایی که تا حالا نوشیده‌ام را درست می‌کرد. درخواستم را رد کرد و گفت که دو روز پیش آب‌هویج خورده بودیم... اگر باز اینقد سریع درست کنیم دستگاه می‌سوزد.

حالا که بیشتر ده سال از آن روز‌ها می‌گذرد... هر بار که آن دستگاه‌ آب هویج را می‌بینم احساس می‌کنم تمام چیزی که در ذهن دارم رویایی بیش نیست.. نمی‌توانم هیچ دفعه‌ای را به یاد بیاورم که از استفاده کرده باشیم. طعمش را فراموش کرده‌ام... می‌‌گفتند این بهترین دستگاهی‌ است که برای آب‌میوه‌گیری هویج وجود دارد؛ ژاپنی بود. ژاپنی بودن اقتدارش بود.

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که دیگر کنارش گذاشتیم... مطمئنم از کار نیفتاده بود. هنوز پابرجا بود... هنوز می‌چرخید و صدا می‌داد. و جالب اینجا بود که دیگر هیچکس نگفت که پایینش بیاوریم از بالا کابینت‌ها و یک‌بار دیگر آب‌هویج درست کنیم. همانجا مانده است.

در مورد کتاب‌ها...

والتر بنیامین جایی می‌نویسد که «کتاب ها و روسپیها را می توان به بستر برد.»

این روز‌ها گوشی‌های هوشمند را همچنین باید به این نقل‌قول بنیامین افزود. شب‌های زیادی با خودم گوشی‌ام را به بستر، تخت، روی قالی و روی مبل برده‌ام... اما نه این چند روز گذشته!

در حال ترک کردن عادت‌های کوچکی هستم که آسیب زیادی به چشمانم می‌زنند. بورخس را می‌بینم... در انتهای زندگی کور شده بود و دیگر توانایی خواندن چیزی را نداشت... بورخس همانی که آگر بزرگترین نویسندگان دوران خودش را دور میزی جمع کنیم... او را باید آن بالا نشاند.. آنجا که گادفازر‌ها می‌نشینند...

همین بورخس مرا می‌ترساند... منی که از همین حالا فشار چشمانم بالا رفته و می‌دانم چند دهه دیگر توانایی خواندن را شاید از دست بدهم. می‌خواهم حداقل بتوانم کتاب‌هایم را به بستر ببرم... بتوانم روی سفید بعضی‌ها را در تختم بنگرم و غنیمت بشمارمشان.

در تلاشم به خودم بقبولانم که در مورد چیز‌‌هایی/کتاب‌هایی که می‌خوانم جایی چیزی بنویسم. اینستاگرام را برای این کار زیاد مناسب نمی‌بینم. اگرم باشد... من خودم راحت نیستم آنچنان... جایی دنج و خلوت را ترجیح می‌دهم. دیروز و امروز نشستم و The Importance Of Being Earnest را تمام کردم... نمایشنامه‌ای که خود وایلد به این شکل توصیفش می‌کند:«**A Trivial Comedy for Serious People» (یک کمدی سطحی برای آدم‌های جدی) -البته سطحی برا مبتذل هم ترجمه کرده‌اند-.

نصف کتابی که شاید ترجمه‌اش کنم را خواندم و همچنین چهل صفحه‌ از کتاب ۱۳۱۸ صفحه‌‌ایِ موراکامی به نام 1Q84 (به این زودی‌ها تمام نمی‌شود البته. سعی می‌کنم  کنارش کار‌های کم حجم‌تر را بخوانم).

در مورد «اهمین ارنست بودن» به زودی خواهم نوشت...

آن شب که برای هم لقمه‌ی پنیر و کره گرفتیم

گاهی بعضی از لحظات به زبان در نمی‌آیند. یک مومِنت‌اند و نمی‌شود گفتشان... اگر بنویسی یا تعریف کنی... بخشی از آنها نیست می‌شود. طوری محو می‌شود که انگار هیچوقت نبوده است و تو می‌نشینی در انتظار لغت‌ها... در انتظار لغت... همانی که قرار نیست بیاید... نمی‌آید.

« آنچه زبان می‌خورد

همیشه همان چیزی‌ست

که زبان را می‌خورد:

امیدِ آمدنِ لغتی

لغتی که نمی‌آید

شب بود و آسمان تنها چند ستاره در خود داشت. شهاب‌سنگ‌ها دو سال بود که بر فراز آسمان پروازی را تجربه نکرده بودند و او هم آرزویی نکرده بود. گاهی آسمان را دیدی می‌زد... ولی هیچگاه آرزو نمی‌کرد که کسی یا چیزی را به دست بیاورد. دنبال چیزی بود؛ یک لغت... لغتی که به یادش نمی‌آمد.

...

تو آنسوتر   آنجا‌تر

برابر من  ایستاده‌ای

برابر بامن

و چهره‌ام

چیزی به آینه از من نمی‌دهد

کتابی از سلین را دست گرفته بودم و گردنم را با زاویه‌ای وحشتناک رویش خم کرده بودم. اگر او... سلین را می‌گویم... کنارم بود مطمئنن حسابی فحشم می‌داد. صحفه‌ی اول را باز کردم و برای او که روبرویمِ آنجاتر... همان آنجای دست‌نیافتنی نشسته بود، شروع به خواندن کردم:«دوباره تنها شدیم.» لبخند زدم. هرگاه سلین می‌خوانم لبخند می‌زدنم. گاهی قهقه می‌زنم و صدایم تا اتاق شش نفره‌ی بغلی کش می‌آید. با صدای بلند ادامه دادم:«چقدر همه چیز کند و سنگین و غمناک است... بزودی پیر می‌شوم. بلاخره تمام می‌شود. خیلی‌ها آمدند اتاقم. خیلی چیز‌ها گفتند. چیز به درد بخوری نگفتند. رفتند. دیگر پیر شده‌ند. مفلوک و دست و پا چلفتی هر کدام یک گوشة دنیا.» باز مشغول لبخند زدن بودم. گفت:« آی ریلیت... ولی چی اینقد خنده داره؟» برایش در مورد آن سه نقطه‌ها گفتم؛ یکی از امضاهای سلین در نوشته‌هایش.. فراوان... سه تا سه تا، پشت سر هم. او هم خندید. چند ورقه جلوتر رفتم تا بخش دیگری را برایش بخوانم. تا انتها خندید و خندید.

...

چیزی  از آینه   درمن می‌کاهد

و انتظار صخرۀ سرخ

                      -- نوکِ زبانِ تو -- 

 امیدِ آمدنِ لغتی‌ست

لغتی که نمی‌آید »

ـــ امیدِ آمدنِ لغتی - یداله رویائی

شعر را به سه مومنت فراموش شدنی تقسیم کرده‌ام.. باید دوباره از اول خوانده شود تا بهتر فراموش شود.

صبح زیبا

امروز را زیبا‌تر از دیروز می‌بینم. نمی‌دانم چه رخ داده است... چه شده که می‌توانم باز همان صبح تکراری‌‌ای که هزاران بار تجربه کرده‌ام را باز با چشمان دیگری نگاه کنم. دو پنجره در اتاق جدیدم حضور دارند. یکی کوچک‌تر از دیگری و من هر دوتا را تا سر حد مرگ می‌پرستم. از خود نور عبور می‌دهند و برای صبح‌هایی که تصمیم گرفته‌ام بنویسم بسیار کاربردی هستند. حتی تا جایی می‌توانم اکزجره کنم و بگویم که قستمی از تمام واژگان الهام‌ شده‌ی صبح‌ها را مدیون همین دو پنجره خواهم بود.

صبح را با خوردن کمی هندوانه شروع کردم. قسمت زیرینش خراب شده بود ولی این دلیلی خوبی برای متوقف کردن من نیست. دیروز خریدمش... یک قاچ بزرگ ۱۹۰۰ تومن بود. تعجب کردم ولی بعد به خودم آمدم دیدم هندوانه بسیار ارزان است... قیمت زیبادی حتی باشد... ولی چون در فروشگاه‌های بزرگ چیزی پایین ۲ هزار تومن کم پیدا می‌شود وقتی یک قاچ هندوانه می‌بینی ۱۹۰۰ تومن، فکر می‌کنی که با این قیمت هیچ‌جا نمی‌توانی چنین چیزی پیدا کنی.

ـــــــ

در مورد صبحم بگویم: دیشب ساعت ۱ خوابیدم و الارمم را برای ساعت ۸ تنظیم کرده بودم. ولی در کمال تعجب ۶:۵۰ از خواب بیدار شدم... همین حالم را بهتر کرد. شاید امروز بتوانم بهتر کارایم را جلو ببرم. یا شاید اصلن این چند وقت اینده بهتر بتوانم هر کاری که در چند وقت گذشته در ذهنم بوده را انجام دهم... نمی‌دانم.

بی‌تجربه و در عین حال کمی تجربه...

خیلی وقت بود که به تدرس کردن فکر می‌کردم... نه به این خاطر که از تدریس کردن خوشم می‌اد... چونکه پول لازم داشتم. البته هرچند کلی بخوایم نگاه کنیم هیچوقت دلم تدریس کردن نمی‌خواد، مگه اینکه تدریس ادبیات باشه. البته ادبیات انگلیسی یا ادبیات جهان. شاید در آینده‌ی دور اگه ایران بودم دانشگاه تهران رو واسه تدریس ادبیات ایتالیایی یا انگلیسی انتخاب کنم. نمی‌دونم. واقعن دلم می‌خواد چون پول مناسب در میارم و کنارش می‌تونم به کارایی که برام مهمن ادامه بدم. به خوندن ادبیات و نقد و فلسفه و ... نمی‌خوام زیاد به سمت پول در آوردن کشیده بشم. پول بد نیست و ذهنیت بدی هم در موردش ندارم ولی مناسب باشه بهتره. ترجیحم اینه که یه ادبیاتی فقیر بمیرم تا یه مدرس تافل پولدار! (شایدم هردوتاش رو با هم انجام دادم... خدا خواهد دانید).

بگذریم... شروع تابستون بود و قرار بود بعد سه ماه باز دانشگاه شروع بشه و به پول و تجربه نیاز داشتم. باید یه موسسه‌ای چیزی انخاب می‌کردم واسه شروع کارم. جایی که منو بدون مدرک (TTC (teacher training course و بدون هیچ تجربه‌ای قبول کنن. قبلن تو تهران چند موسسه رفته بودم ولی همشون می‌گفتن که باید دوره‌ی TTC خودِ اونجا رو داشته باشم بعد بهم اجازه می‌دن اونجا تدریس کنم و حتی اگه از یه جای خوب و معتبری هم مدرک داشته باشم بازم امکانش نیست. البته جاهایی هم هست که می‌ذارن بدون مدرک خاصی پیششون تدریس کنم ولی فعلن به دلایلی نمی‌خواستم برم. (به دلایلم اشاره می‌کنم حالا).

برگشتم بانه و یاد موسسه‌ای افتادم که قبلن توش یه دوره‌ی «سخنوری» (سخنرانی کردن) شرکت کرده بودم. کسی که اونجا رو اداره می‌کرد آقای «هیوا. ط» بود. (هیوا تو کوردی به معنی امید ئه). ایشون کسی هستن که هر موقع ایده‌ی جدیدی داشتم بیشترین انرژی و فکر کردن رو واسم گذاشته و هر موقع در مورد بزرگ‌ترین ایده‌ها هم باهاشون صحبت می‌کنم مطمئن می‌شم که امکانپذیر هستن. رفتم پیشش رو بهش چیزی رو گفتم که خودمم انتظارشو نداشتم. گفتم که می‌خوام اینجا... تو این موسسه... رایگان مکالمه انگلیسی تدریس کنم. دلم نمیخواست رایگان باشه چون به پولش نیاز داشتم. از یه طرفم خیلی ایده‌ی رایگان تدریس کردن رو دوست داشتم و دارم. دلم می‌خواستم می‌تونستم در مقابل تجربه‌ای که کسب می‌کنم رایگان به بقیه دانشی رو انتقال بدم.

جوابی که گرفتم این بود: متاسفانه قبل اینکه تو بیای یکی دیگه‌ همین پیشنهاد رو داده و می‌خواد اینجا رایگان واسه کسب تجربه درس بده.

خیلی واسم عجیب بود. فکر نمی‌کردم کسی همچین چیزی گفته باشه، ولی راست می‌گفتن. اسمش رو که گفتن، دیدم می‌شناسم. «بابک»...

(بابک رو از قبل می‌شناختم... تو جلسات سخنوری‌ای که قبلن اونجا بودم اونم اونجا بود و در حد صحبت کردنای چند دقیقه‌ای باهاش آشنا شده بودم). من خودم شخصن مشکلاتی با بابک داشتم و اون این بود که بابک علاقه‌ای شدید و ناگاهانه به تدریس گرامر داشت و دقیق برعکس من بود... اینکه هر جوری شده حتمن هر جلسه باید نصف کلاس رو به تدریس گرامر بگذرونیم... و منم مطمئنن با شنیدن همچین چیزی مثل آتشفشان منفجر می‌شم.

سوال پرسیدم. که آیا ممکنه با باباک صحبت کنم و ببینم اگه دلش می‌خواد با هم کلاس رو اداره کنیم؟ یعنی کلاس ۲ نفره‌ی مکالمه زبان. پیشنهادم واسشون جالب بود و اصلن به این اشاره نکردن که نمی‌شه... گفتن که کل هدفشون اینه که جایی رو در اختیارمون بذارن که بتونیم خودمونو در معرض تجربه‌ی جدید بذاریم، اونم بدون اینکه هیچ پولی ازمون بگیرن.

در مورد پول گرفتن از دانشجو‌هایی که قرار بود اونجا باشن هم با مسئول موسسه صحبت کردم و نظرش مخالف چیزی بود که انتظار داشتم. گفت که بهتره پول بگیریم اما می‌تونیم کاری کنیم که در نسبتِ با جاهای دیگه خیلی کمتر باشه. پرسیدم که چرا و گفتن که اگه پولی ندن، هیچی نمی‌خونن یا حداقل کم کاری زیاد می‌کنن. یاد اینا افتادم که می‌گن خودِ پول دادن واسه جلسه‌ی روانشناسی یکی از قدمای بهتر شدنه چون اگه مشتری چیزی نده فکر می‌کنه ارزش نداره و نباید وقتشو واسه جلسات تلف کنه. منم باهاش موافق بودم و حس کردم اگه پول بدن با انگیزه‌ی بیشتری شاید دنبال یاد گرفتن باشن. (شایدم نه نمی‌دونم.)

در اخر هم نتیجه این شد که با بابک تماس بگیرم تا: ۱- ببینم موافقه که دو نفری کلاس رو تشکیل بدیم و ۲- اگه موافقه در مورد متریال کلاس به توافق برسیم.

از همون لحظه می‌دونستم که قراره به مشکل بربخورم چون اگه با بودن من مشکلی نداشته باشه... بعدش به اونجا می‌رسیدیم که سارو بیا کلاس رو گرامر محور کنیم...
چطوری باید راضیش کنم که این کار رو نکنیم!؟
تو ذهنم می‌گفتم که شاید خیلی رادیکال جلوه کنه اگه بگم کلن حذفش کنیم چون اون مهارتش گرامر تدریس کردنه ... ولی اخه کلاسه کلاس مکالمه‌ست... گرامر چیکار می‌کنه توش؟ شاید بهتره ولش کنم کار خودشو بکنه و منم کار خودمو. مثلن بگم بابک تو یه ساعت کار خودت رو بکن منم یه ساعت کار خودمو. اینطوری می‌تونم بدون دخالت کسی و چیزی روی بخش مکالمه‌م کار کنم.
داشتم به کسای فکر می‌کردم که قرار بود ۲ ساعت سر کلاس بشینن و ساعت اول رو کامل گرامر گوش بدن... چه جهنمی بشه.
آیا باید بجنگم یا کنارش به کلاسم ادامه بدم وسعی کنم خودمو بهتر کنم (اگه ممکن باشه اصن)؟ دقیقن شبیه یه بازی شده بود واسم... اینکه آیا می‌تونم مهره‌ای رو اونطور که دلم می‌خواد حرکت بدم یا نه؟

کفش‌های نو

  • سلام؟ بله؟

کسی جواب نداد. فکر کنم شماره را اشتباهی گرفته بود. شماره‌اش را ذخیره کردم تا عکس پروفایلش را در تلگرام ببینم و بفهمم کیست و اگر ضروری باشد خودم دوباره زنگ بزنم یا دفعه‌ی بعد که زنگ زد گوشی را بردارم. دیدم عکسی نداشت. به راهم ادامه دادم. می‌خواستم بروم پیش آقا «باسط» تا کفش‌هایم را تعمیر کند. چند سالی می‌شود کفش‌های کل خانواده را همانجا می‌بریم. دوست پدرم است. هر وقت از آنجا رد می‌شوم سلام می‌کند، سلام می‌کنم؛ هردو به همین شکل. گاهی صورتش را موقع سلام کردن تحلیل می‌کنم و می‌فهمم اصلا مرا به یاد نیاورده است... با این وجود سلام کردنش شاید به این خاطر باشد که حس می‌کنم مرا می‌شناسد ولی نمی‌داند پسرِ که هستم و چه کاره‌ام. البته که قبلن تنها «کفاش» بود، حالا ولی آدم دیگری‌ است. یعنی حداقل برای من. مادرم داستان جالبی در موردش برایم تعریف کرد که تا حالا نه شنیده بودم و نه حدس می‌زدم اتفاق افتاده باشد. گفت این کفاش...سال‌ها قبل به جرم کار‌هایی که کرده، ده سال زندانی شده و بعد از برگشتن این دکه‌ی کوچک را ساخته و شروع به کفاشی کرده. مدت زمان کمی نگذشته که کسی زنش شده و سپس بچه‌شا به دنیا آمده بود. هم خوشحال شدم که الان موقعیتش بهتر از زندان است و هم ناراحت که چه بلایی سرش آمده.
تمام راه را تا قبل از اینکه به دکه‌اش برسم، مشغول گوش دادن به یکی از قطعات شوستاکوویچ بودم. صدایش آرام زمزمه می‌کرد. کمی کمش کرده بودم که صدای باران را هم بشنوم و اگر کسی هم صدایم کرد آن را هم بتوانم جواب دهم یا حداقل واکنشی نشان دهم. صدای آهنگ سرعت راه رفتنم را کمتر می‌کرد. به قدم‌هایم خاصیتی آهن‌ربایی می‌بخشید. می‌چسبیدند به زمین و بلند کردنشان سخت‌تر می‌شد چون می‌خواستم آنها‌ را با تک‌تک نت‌های موسیقی هماهنگ کنم، هرچند که کار دشواری بود. خواسته‌ام این بود که بتوانم با چیزی در هماهنگی باشم، هماهنگیِ خود با خود کار پیچیده‌ای بود و پازل مانند. فکر کردم که فعلن با یک قطعه موسیقی بهتر می‌شود جلو رفت.
کنار دکه‌ی کوچکش رسیدم. دیدم درش کمی باز است. بخاطر هوای بارانی و سرد، وسایلش را برده بود داخل. خودش هم همینطور. ولی چون هوا جریانی نداشت نمی‌توانست کامل درِ شیشه‌ای‌اش را ببندد، کامل بسته نشده بود. دیدم مشغول کار با گوشیِ ساده‌اش است. سلام کردم و منتظر جوابش ماندم. سلام جانم چطوری؟ پدر گرامی خوبن؟ مادر چطورن؟ خوبن همگی مرسی...شما خوبید؟ خوبم خدا رو شکر. آقا باسط ببخشید دیرتر از اونی که گفتید اومدم یه کاری برام پیش اومد. نه عزیزم اشکالی نداره... اتفاقن همین یه دقیقه قبل اینکه بیای داشتم بهت زنگ می‌زدم که بیای ببریش ولی یه آقای دیگه جواب دادن... گفتم حتمن اشتباه گرفتم. عه، به همون شماره‌ای که بهتون دادم؟ حتمن دستم خورده اشتباه ذخیره کردم تو گوشیتون ببخشید. خواهش می‌کنم اشکال نداره حالا اومدی خودت... می‌خواستم وسایل رو کامل جم کنم و برم گفتم که زود‌تر بیای تا کارت باز نیفته فردا. اره می‌دونم ببخشید خلاصه... حالا تموم شد کفشه؟ مشکلی نداره؟ نه مشکلی نداره اصلا... بپوش ببین چطوریه.

پوشیدم... بسیار پوشیدنی شده بود. زیبا شده بود. حس می‌کردم خرید تازه‌ای انجام داده‌ام. دیگر لازم نیست پول کفشی نو بدهم. همین نو نو شده است. چه احساس زیبایی. گرمای جدیدی از پاهایم تولید می‌شد... جوراب‌هایم احساس راحتی می‌کردند. آن همه پول به جیب پدرم برگشت. فکر کنم حالا مانند ساعتم زیر باران هم مقاوم باشد. یا حتا طوفان. می‌توانم با همین شنا کنم و غرق نشوم. دوستش دارم.

قهرمان

در اتاق موسیقی جاری بود. می‌لرزاند همه تنم را. مادرم را، نگاه کردم؛ او هم مشغول لرزیدن بود. کمی فاصله داشت از من... از صدا... اما می‌لرزید. فهمیدم که فاصله روی کیفیت موسیقی تاثیری ندارد... اما روی محتوا چرا. مادر من بیسواد است... سواد خواندن و نوشتن ندارد. هرچند این یکی را می‌فهمید چون برایش کامل توضیح دادم. داستانی ساختم از چیزی که می‌شنیدم. داستان دختری که در کلبه‌ای خوابش برده و پسری که بیرون مشغول داد زدن است تا دخترک بیدار شود و مردن او را از پنجره نظاره‌گر باشه. ببینید چطور کسی با دست خودش برای اینکه توان ماندن ندارد خودش را خلاص می‌کند. تنها نظاره‌گر؛ این آخرین خواسته پسر بود. پنجره‌ها کامل بسته شده بودند صدای زیادی از دور نمی‌توانست وارد این مکان بسته شود بخصوص هنگام خواب بودن... خواب که باشی اتاق سنگین می‌شود... پر از موسیقیِ خواب می‌شود... سرشار از زیبایی موهایی که روی صورت را پوشیده‌اند... صدای کسی شنیده نمی‌شود. آن همه گیاه و درخت که بیرون از اتاق به انتظار دختر خوابیده بودند تا صبح شود... آن همه ابر که چند روز بود نباریده بودند... سنگ‌هایی که هرچند وقت یک بار غلتی می‌زدند و این بار جرئت تکان خوردن نداشتن... کوه‌هایی که ساکت شده بودند و بخاطر خوابیدن دخترک ترجیح می‌دادند ساکت بمانند. همه چی و همه جا ساکت بود. موقعیتِ پسرک فرا رسیده بود... همه جا ساکت... و فکر می‌کرد می‌تواند با شعری که می‌خواهد بخواند شب را به پایان می‌رساند. همه را بیدار می‌کند و صبح را همراه خود می‌آورد. می‌خواست آبر‌ها را سیاه کند که نعره بزنند و ببارند... کوه‌ها را تکان دهد کمی... سنگ‌ها غلطی بزنند... پرنده‌ها آوازی بخوانند... که روشنایی بیاید و دختر بیدار شود. که همه بیدار شوند و ببینند که مرگ چگونه است؟ که آیا مرگ با ابر‌های سیاه غمگین می‌شود و یا با آواز پرندگان شاد؟ بجز دختر خوابیده، همه در انتطار بودند. در انتظار بودند و نمی‌دانستند که در انتظار بودن شوق شنیدنشان را به بینهایت می‌برد. نمی‌دانستند که در انتظار ماندن... تا ابد عاشق نگه‌ت می‌دارد... نمی‌دانستند که هر نوع انتظاری، یک انتظار عاشقانه است و اشتباهشان همین بود. آن‌ها نمی‌دانستند کسی که انتظار می‌کشد، تا ابد آن را چه خواسته و چه ناخواسته، ادامه می‌دهد.

تو شب‌ها

من همانم که می‌خواستم بمیرم. همانم که وقتی می‌گفتند اگر مادرت بمیرد چه کار می‌کنی؟ می‌گفتم خب می‌میرد دیگر، کاری نمی‌شود کرد و صد البته که گریه نخواهم کرد.
روزی صد مرتبه آرزوی مرگ می‌کردم هرچند خیلی از مرگ هراس داشتم و به آن آگاه نبودم. فکر می‌کردم هراسی ندارم و بجای کلمه،‌شجاعت از دهانم خارج می‌شود. حرف می‌زدم و لبخند... که مرگ چیزی نیست. حالا می‌توانم بگویم که قبول دارم می‌ترسم. هراس دارم از فقدانم.

اولین باره، که برف می‌آد
آدم برفی هست، اما تو نیستی
اولین باره، که تنهام
توی کوه‌ها، قدم می‌زم
اولین باره، که ابر‌ها
از روی کوه‌ها، کنار کشیدن
اولین باره، آفتاب می‌تابه
با طعم گیلاس، اما تو نیستی

«اما تو نیستی»

آسودگی

در خفقانِ روز‌هایم گیر کرده‌ام.
سه هفته و سه روز است که نمی‌دانم چکار کنم. می‌دانم. می‌دانم چکار کنم. همین حالا انجامش می‌دهم. می‌دانم تصمیمی باید بگیرم که تا بی‌نهایت کش می‌دهد خودش را... خودم را. نمی‌توانم نگاه کنم. به عقب نگاه می‌کنم و می‌بینم گذشته‌ام تا بینهایت بار تکرار می‌شود. من هزاران بار همین بوده‌ام. هزاران بار خودم بوده‌ام و کس دیگری. دیگر نمی‌توانم. و این چرخه ادامه دارد.
شب است و می‌خواهم بخوابم. کاری نکرده‌ام. می‌خواستم کاری کنم ولی نکرده‌ام. منفعل مانده‌ام در رویاها. منتظر می‌مانم ساعت یک و ده دقیقه شود. لامپ‌های بزرگ اتاق را خاموش می‌کنم که هم‌اتاقی‌ام اذیت نشود. باید دوازده خاموش می‌کردم. ولی خوابم نمی‌برد. یعنی نمی‌خواهم بخوابم. نمی‌توانم. هنوز کار دارم با خودم. با خودمان. با رویاهایم. با آنها که اعصابم را به هم ریخته‌اند. بعد چراغ‌قوه‌ی کوچکم را روشن می‌کنم که چند ساعت قبل به شارژ زده بودم. انگار هیچوقت پُر نمی‌شود. هر بار که چند ساعت به برق می‌زنمش فقط نیم ساعت دوام می‌آورد. نکته‌ی جالبش اینجاست که نورش به حد خیلی کم می‌رسد ولی خاموش نمی‌شود. همیشه حتی چند فوتون هم باشد از خودش بیرون می‌پراند. خوابم که می‌گیرد کم‌کم... می‌گیرم خاموشش می‌کنم. یک شب یادم رفت این کار را و صبح که پا شدم دیدم هنوز کمی نور در خود دارد. هنوز داشت نورافشانی می‌کرد.
منم هم، من هم به نورافشانی مشغولم. کمی انرژی در خود دارم؛ تنها چند فوتون. ولی خاموش نمی‌شوم. کمکی نمی‌کنم؛خاموش نمی‌شوم. عملی ندارم؛ خاموش نمی‌شوم. گریه می‌کنم؛ خاموش نمی‌شوم. فریاد می‌زنم، زخم می‌خورم، شکشت می‌خودم، ولی خاموش نمی‌شوم.

لعنتی بیا این شخصیت رو از داستان بکش بیرون حوصله ندارم دیگه

بعضی وقت‌ها سوار شدن حالم را خوب می‌کند. سوار مترو شدن. سوار موجی از موسیقی که می‌رود که برگردد از یک سمت مغزم به سمت دیگر همچنان که می‌خورد به دیوار‌های تونل رنگارنگ دماغم. روی چین‌های پیشانی‌م به سمت چین‌های انگشتم بعد حمام. حالم را خوب می‌کند. مترو که سرعت می‌گیرد و احساسات ناهنجارم که جا می‌مانند قبل از اینکه در باز شود. وارد قدوسی می‌شوم و هوا خنک است، زیاد منتظر می‌مانم و دری باز نمی‌شود. باز نشد و من همانجا جلوی در شهید شدم. یکی از پشت سرم تکان می‌خورد و می‌رود سمت در دیگر که سمت راستم است. منم پشت سرش وارد می‌شوم. یکی را دیدم که خودم بودم قبل از اینکه شهید شوم و از اینجا بیرون بروم. گفت فهمیدم وقتی تابلو رو نگاه کردی نفهمیدیش. می‌خواستم بهت بگم که درست داری می‌ری... یعنی جای درستی هستی ولی چون زبون منو یاد نگرفته بودی نمی‌فهمیدی چی می‌گم. راست می‌گفت؛ نمی‌توانستم آن زبان را بفهمم. هدفشان از نوشتن آن اسم این بود که من گمراه نشوم و دقیقا همان کلمه گمراهم کرد. گمراه که شدم مرا با میخ زدن موهایم به چوب کشتی دزدان دریایی کلاه حصیری به دار آویختند و مخالف عموم مردم از در قطار خارج شدم و از پله‌ها بالا رفتم . قاعدتا کسی آنجا نبود و تنها دور خودم می‌چرخیدم. هوای خنکی به صورتم خورد. فکر کردم باز راه را اشتباه آمده‌ام البته کم‌کم داشتم می‌فهمیدم که باید کجا بروم. موهایم را بسته بودم، تکان نمی‌خوردند که نگاهم کنند این جماعت پس خیالمم در این مورد تخت بود. نگاهشان را ندیده بودم فعلا. بالا که رفتم از هر پله داستانی برای خودم تعریف می‌کردم. اینکه خوب است بنفش دوست دارم و آبی را اندازه آن نه. خوب است که آبی نوشته شده بود و چه خوب که آن تابلو را که نفهمیده بودم در آخر فهمیدم.

دایکە گیان لە کوێی لایلایەم بۆ بڵەی

همین الان همین الان همین الان می‌خوام خودم رو بکشم. از هر راه حلی برای آروم کردن خودم دوری می‌کنم. دلم نمی‌خواد کسی بهم بگه بهتر می‌شه همه چی. دلم می‌خواد از یه جایی خودم رو پرت کنم پایین. البته این روشی نیست که زیاد ازش خوشم بیاد. بهتر اینه که نمی‌خوام غذا بخورم. این یه داستان لعنتی نیست. همین الان داره حالم از خودم به هم می‌خوره. همین الان می‌خوام بمیرم. هیچ آینده‌ای واسه خودم نمی‌تونم تصور کنم. هیچ امیدی ندارم. نه به خودم و نه به زندگیم. به هیچی امید ندارم. می‌دونم ممکن نیست که حال من درست بشه. روانی‌ام اگه بخوام درست بگم. هر بار حالم بد می‌شه رو می‌آرم به چیزی نخوردن. نه آب نه غذا. آب رو تسلیم می‌شم بعد یه مدت و چون به همه خبر می‌دم که حالم بده و چیزی نمی‌خورم اینقد اصرار می‌کنن که آخرش مجبورم می‌کنن غذا بخورم. دلم می‌خواد یه بار به هیچکس نگم. هیچکس ندونه چیزی نخوردم. و بیهوش بشم یا بلایی سرم بیاد. به هیچ دردی نمی‌خورم. دقیقا هیچی. از انگشتام بدم میاد از قلبم بدم میاد از مغزم بدم میاد از گوشام بدم میاد. حالم از بینی‌م به هم می‌خوره. حالم از مغزم به هم می‌خوره.به زبونم که فکر می‌کنم و حسش می‌کنم می‌خوام از ته بیرونش بکشم. کثافت مطلقم. گریه می‌کنم. از اشک‌هام بدم میاد. زادگاه‌م که بودم پیش دکتر چشم رفتم. بهم گفت که شبکیه‌ی چشمات آسیب دیده و اگه مواطبشون نباشی با عمل هم درست نخواهد شد. ترسیدم که کور می‌شم ولی در همین لحظه نمی‌ترسم. حتی اگه کور بشم خوشحال می‌شم. دلم می‌خواهد بمیرم واقعا. به کی بگم. چرا باید به یکی بگم. از صبح هیچی نخوردم و از اتاق خوابگاه بیرون نرفته‌م و نمی‌خوام برم. تا صبح بدون خوردن طی می‌کنم شاید بهتر شدم. لعنت به من. لعنت عالم به من.

«عنوان این مطلب تغییر کرده و چیزی که قبلا بوده نیست»

دو روز بود که می‌شناختمش. ابروهایش زیباترین ابروهایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. نه نه... نمی‌شناختمش. نمی‌شناختمش و اولین مساله برایم ابرو‌هایش بود. حل نمی‌شد در من؛ نمی‌شود هنوز هم. چطور ابرو‌های کسی می‌تواند به این شدت زیبا و دقیق باشند. هزاران صورت دیده بودم قبلا... مثل این را نه. تاثیرات عشق نبود. عاشق نشده بودم. می‌دانستم که عشق در نگاه اول نیست. همه می‌دانستند. کلمه‌ای هم از لبانش به سمت خودم نشنیده بودم که عاشق کلماتش شوم، نه. بعد از ابروها... کم‌کم شروع شد. انگار زنجیره‌ای از دوست داشتن‌ها کنار هم جمع می‌شدند و به این طرف می‌آمدند که مرا بربایند به سمتی دیگر. سمت او؛ به بالا. می‌دانستم از بالا آمده بود. حس می‌کردم همچین چیزی زمینی نیست. شاید از زمینی دیگر آمده. ولی درجه‌ای از بالاهایی که دیده بودم بالا‌تر بود. مساله دوم بینی‌اش بود. نمی‌دانستم به چه کارش می‌آمد؟ با آن نفس می‌کشید آیا؟ اگر تنها برای نفس کشیدن است... پس چرا مثل بینی‌های دیگر نیست. فضایی که در اختیار این بینی قرار داده شده بود دقیقا مناسب آن صورت بود. مناسب همان بدن. این عضو عجیب غریبش به معنای واقعی کلمه «بینی» بود. بیشتر که دقت می‌کردم... این عضو‌ها دقیقا متناسب با همان افکاری بود که داشت... باید به این هم اشاره کنم زمانی که به مرحله دوم -مرحله ستایش بینی‌اش- رسیدم، کمی می‌شناختمش. کم‌کم شناختم بیشتر شد. عضو عضو جلو می رفتم. از پالا به پایین. از پایین به بالا... گاهی هم در دلم اندام‌های داخلی‌اش را ستایش می‌کردم... که کمک می‌کنن سرپا باشد و من بیشتر ببینم‌اش. یک بار دست به رگ اصلی گردنش زدم. خواستم ببینم در چه حالی است. دیدم سریع می‌زند... می‌زند می‌خواهد بیرون بپرد... گفتم صبر کن. دستم را روی قلبم گذاشتم. یکی از دو دستم روی قلب‌ش و این یکی روی قلب خودم. گفت چیه؟ «ببین ببین... با هم می‌تپن. تپش تو همزمانه با تپش قلبم». گفتم «تپش تو با من»؛ «تو» باید همیشه اول بیاید. نمی‌توانم جمله‌ای بگویم که این دو کلمه را در خود دارد و «من» را قبل از «تو» بیاورم. از درون خرد می‌شوم. نمی‌شود. نه در چت و نه رو در رو. هرچند بیشتر وقت‌ها به شدت احتیاط می‌کنم و به جای من و تو «ما» به کار می‌برم. خیلی امن‌تر است ما... ما... ما... ما چه خوشبختیم گاهی اوقات. من هنوزم هم باورم نمی‌شود که به این شکل شروع شد. همیشه شرمگین بودم از اینکه داستانم، داستانمان... با ابروهایش شروع شد ولی دیگر نیستم. یک روز... بعد از مدت‌ها... گفتم:«بیا نزدیک می‌خوام چیزی بهت بگم». اومد نزدیک. با یه صدای آروم پرسیدم:« می‌دونی اولین بار عاشق کجات شدم؟» گفت نه. بعد در موردش واسش گفتم... اینکه داستانمون چطوری جرقه خورده. خندیدم...خندید.

1397/03/17

«عنوان این مطلب تغییر کرده و چیزی که قبلا بوده نیست»

«من یک سوال پرسیده نشده‌ام»

تراژدی گریبانم را گرفته است، تمام روز را درد کشیده‌ام. باز مثل هزاران دفعه قبل نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. هیچ جایی ندارم تا خود را کمی نشان دهم؛ دفن شده زیر سنگینی‌ کلمه. تنها تا ساعت ده و چهل دقیقه وقت دارم خانه باشم. بعد از آن باید بزنم بیرون. در این چند هفته برای اولین بار کمی خواستم بنویسم... که سنگینی درونم آرام شود، که عذاب کشیدنم پایان یابد چند دقیقه... ولی باید بروم. نمی‌شود نروم.
سوالی بود جمله قبل‌ام اما بدون علامت سوال. می‌ترسم سوال بپرسم. از که بپرسم. کسی نیست جواب دهد. خودم هم سرگردانم اینجا. وقت ندارم. بیشتر کلماتی را هم که می‌نویسم پاک می‌کنم و باز می‌نویسم. دارم الکی وقت هدر می‌دهم. نمی‌خواهم چیزی ننویسم. باید قبل از مرگ‌ام هزاران صفحه تایپ کنم. باید این جای خالی که برای یک کلمه باقی گذاشته اند را با هزاران پر کنم. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم همین است؛ اینکه چاله‌ای را که نباید پر شود... پر کنم، با چیزی که نباید آنجا باشد.

پ.ن: می‌خواهم یک کاراکتر خلق کنم.. شخصیتی باورکردنی. تراژیک‌ترین موجودی که به عمرم دیده‌ام. می‌خواهم زند‌ه‌اش کنم تا زندگی... چیزی جز عذاب نباشد برایش.

به دنبال سه نفر می‌گشتم که دو نفرشان خودم بودند

نصف راه رو اومدم. احساس می‌کنم الان از تشنگی می‌میرم. هرچند یکم پیش آب خوردم. شاید کافی نبوده. آب می‌خوری، سیر می‌شی. وقتی یکم دور می‌شی باز تشنه‌ت می‌شه. سر دردم هی داره زیاد می‌شه. پشت سرم بیشتر. کنار گوشام. توی گوشام. دردش خیلی شدیده. که عشق.. نه عرق عرق... می‌کنم و باد بهش می‌خوره اینطوری می‌شه. بخصوص باد یکم خنک. باید یه نفس عمیق بکشم... بکشم. تف توی دهنم رو نمی‌تونم قورت بدم. غلیظ شده. تواناییِ گلومم واسه قورت دادنش یکم پایین اومده. هرچقد می‌خوام نمی‌رسم. هرچقد زود‌تر می‌خوام برسم، نمی‌رسم. می‌خوام جلو برم ولی اونم هی می‌ره جلو. بهم گفت دو تا چشمه بالاتر منتظرتم. اولش اینطوری گفت. که رسیدم. رسیدم به چشمه اول. کمی بالا‌تر اومدم. اس‌ام‌اس فرستاد که چشمه سوم منتظرمه. فهمیدم که هرچقد برم بالا اونم هی راه می‌ره و منتظر نیست. اس‌ام‌اس فرستادم. بهش گفتم که فکر کنم اینطوری نمی‌شه. گفتم که بنظرم هرچقد تو بری بالا منم همونقد میام. بعد تو می‌رسی بالا. قله. منم به وسط راه. می‌رسم وسط کوه. بعد تو برمی‌گردی پایین تا نصف کوه می‌رسی. البته نمی‌بینمت چون راه بالا رفتن و پایین اومدن فرق دارن. بعد من تازه می‌رسم به قله. بعد تو می‌آی پایین کوه و می‌رسی به شهر و ساختمون‌هایی که پایین کوه‌ان. و من تازه می‌رسم به وسطای کوه. نفس. خیلی سخته واسم. می‌خوام سریع بهش برسم. می‌خوام خیلی خیلی زود بهش برسم. می‌خوام که نره. دارم بهش زنگ می‌زنم دارم ‌اس‌ام‌اس می‌فرستم. که نره. نره و یه جایی واییسته. تنهایی نمی‌تونم برم بالا. تنهایی نمی‌تونم راه برم. تنهایی نمی‌تونم هیچ کاری بکنم. حس زنده نبودن دارم. نمی‌دونم چرا اینطوری شدم. چند وقتیه اینطوری‌ام. نمی‌دونم. شایدم از بچگی همینطوری‌ام. یادم نیست. چون وقتی بچه بودم... نه ... تصویری نیست. هرچقد می‌خوام تلاش کنم هیچی به ذهنم نمی‌اد. تموم دوران بچگی‌ام یه سیاهیِ کامله. هیچی یادم نیست بجز یه تصویر های نامفهوم که خودم ساختمشون. احتمالا خیلی وقته اینطوری‌ام. هیچی یادم نمونده. یه مورچه دارم می‌بینم. جلوی پام. داشتم بالا می‌رفتم... یه مورچه دیدم. تنها بود. تنها بود. ولی من اون مورچه نیستم. من اون مورچه نیستم. مورچه فکر می‌کنه؟ نه مورچه فکر نمی‌کنه. مورچه هیچوقت تنها نیست. نمی‌دونم. شایدم بعضی وقتا تنهاست ولی من اون مورچه نیستم. بیشتر مورچه‌های دیگه همراهشن. چون همین الان بالای اون مورچه دیدم که چند مورچه دیگه دارن با هم راه می‌رن. یادم اومد که مورچه‌ها تنها نیستن. من تنهام ولی. من تنهام. مورچه کسی رو نداره منتظرش باشه. که کسی منتظرشه نه اون منتظر کسی‌یه؛ من منتظرم. منتظر اینکه به یکی برسم. منتظرم که به یکی برسم... نرسم... یه نفر نه... چند نفر... خیلی‌ها هستن که منتظرشونم. همیشه منتظرم من. در طول تمام زندگیم همیشه منتظر کسی‌ام. منتظر کسی که بیاد. که بیاد. که بیاد. به نجات من. نمی‌دونم. اصلا شاید خودم باید خودم رو نجات بدم. نمی‌دونم. فقط یه آفتاب مستقیم داره می‌خوره به کله‌م. پوستم رو می‌سوزونه. همراه عشق. همراه عشق؟ عرق. دست می‌کشم روی پیشونیم و عرق رو از رو پوست صورتم منتقل می‌کنم به پوست دستم بلکه راحت‌تر بتونم حرف بزنم. بتونم راه برم. بتونم حرف بزنم. دستم خیس می‌شه. بدم می‌آد. از این حس که عشق. اههه نه. عرق می‌آد رو پوست دستم. چسبناک می‌شه یکم. چیکارش کنم. خوشمم نمیاد با لباسم تمیزش کنم. ولی تمیز می‌کنم. تمیزش کردم. دو بار دیگه تمیزش کردم. یکی رو می‌بینم. یه نقطه می‌بینم. شاید اون باشه. یه نقطه‌ست. یکم پیش بهم گفت. گفت که از دور می‌بینی منو؟ همین بالام ها با یه لباس آبی. فعلا پشت درختام. آب دهنم رو به زور قورت می‌دم. نمی‌تونم حرف بزنم. نمی‌تونم چیزی رو قورت بدم باز. موقع بالا رفتن... سربالایی... وقتی حرف می‌زنم... هی خسته می‌شم. خسته تر. «خیلی خسته‌م». الان یه گیاهی رو با دستام کندم. نصفش کردم. نمی‌دونم چرا. دارم عصبی می‌شم. اره عصبی شدم. دارم گیاه‌ها رو می‌کنم. چی؟ صدام کردم؟ صدای کی بود؟ صدای بچه بود؟ صدای به دختر بچه بود. نمی‌دونم کی بود. صدای زنبور می‌آد. صدای مگس می‌آد. صدای همه چی می‌آید. صدای پام. صدای دو چیز دیگه هم می‌آد. صدای صدا.. صدای.. زنبود می‌آد باز. زیر یه سایه منتظرمه. نمی‌تونه تحمل کنه؛ آفتاب رو. منم؛ منم نمی‌تونم تحملش کنم. بیشتر نمی‌تونم باد رو تحمل کنم. سرم رو به درد می‌آره. باد مخالف جریان راه رفتنم می‌وزه. همه جام رو به درد می‌آره. دندونام. چشام. کله‌م. بیشتر صورتم. بیشتر پشت سرم. چقد آدم. یک. دو. سه. چهار. پنج. شیش. هفت. هفت. کین این هفت نفر؟ چطوری ازشون رد بشم؟ روم نمی‌شه. نمی‌تونم به کسی برسم. جلو بزنم. اگه صورتم رو ببینن شرمسار می‌شم. اگه صدام رو بشنون چی؟ اگه ببینن که نمی‌تونم تف دهنم رو قورت بدم و یه کلمه بگم چی؟ دارن سلفی می‌گیرن. دو نفر دارن سلفی می‌گیرن. منم می‌خوام سلفی بگیرم. می‌خوام دو نفری سلفی بگیرم. با خودم. ولی می‌ترسم. نمی‌تونم سلفی بگیرم. بهتره برم. نه... منتظر نباش. راه بیافت. هزار و سه بار بیافت. به هزار و سه چیز. فکر می‌کنم. بعضی‌هاشون رو نمی‌تونم بگم. باید قطعشون کنم. رشته افکار رو. باید هی چشام رو تکون بدم. چپ و راست. ویرایش ویرایش. بعد از دهنم خارج کنم... آه‌ه‌ه‌ه. آخیش. حس کردم تو شیکمم مونده بود. باید بیرون می‌اومد. چیکارش کنم آخه. چیکار. تا الان چیکار می‌کردم. یادم رفت. داشتم چی می‌گفتم. یادم رفت. یادم رفت. تمرکز ندارم. دارم به شیش هفت نفر می‌رسم. نمی‌خوام برسم. شیش هفت نفر نه... هفت هشت نفر. همونا که سلفی می‌گرفتن. وای خفه شدم. باید یکم آب بخورم. دارم می‌میرم. باید آب بخورم. بخور... خوردم. بیشتر خوردم. بینیِ ...نه... گوش سمت چپم چیزی نمی‌شنوه. از وقتی اومدم بالا از کوه صدایی که واردش می‌شه کم‌تره. مثل وقتی که می‌ری شنا و بعد می‌آی بیرون از استخر. آب پر می‌کنه گوش رو. صدای اقیانوس می‌دی. کم پیش می‌آد. چهار پنج روز پیش  اومدم کوه. اونموقع تنها نبودم. اونموقع هم گوشم همین بلا سرش اومد. تا وقتی که رسیدم به قله. رسیدم بالا. درست شد گوشم. حوصله ندارم تکون بخورم. دوس دارم برگردم پایین. که عقب رو نگا می‌کنم می‌فهمم که هیچوقت نمی‌تونم برگردم بهش. ها؟ ولی نمی‌تونم. از یه طرفی هم دوس دارم هیچوقت برنگردم.

خیلی خسته‌ام

شک دارم. به یادش که می‌آرم... می‌خوام فرار کنم. روی پله‌ها نشسته بود. قبلا براش توضیح داده‌م. در مورد گربه‌ام. گربه‌ی خاص من. کاتالیا... اسمش همینه. اسم جالبیه. گفت چطوریه کاتالیا؟ گفتم که یه گربه سفید با کلی نقطه‌های رنگارنگ. خال‌خال رنگارنگ. و دور کمرش چهار پنج تا خط رنگی کشیده شده... دایره وار. زیبا‌ترین گربه‌ای که می‌تونی تصورش رو بکنی. گفت که همچین چیزی وجود نداره. تایید کردم حرفش رو و ادامه دادم.
اون موقع بچه بودم. گربه می‌خواستم. ولی تو شهر ما، با این مردم و فرهنگ سنتی و این طرز تفکر که نسبت به گربه‌ها دارن... نمی‌تونستم گربه نگه دارم تو خونه. مادرم رسما به قتل می‌رسوند... اول منو، بعد گربه رو.
من چند هفته گریه کردم. چند هفته؟ اره. می‌گن بچه‌ها تو زمان حال زندگی می‌کنن... ولی من تو زمان حال گیر کرده بودم. وقتی خانواده اینو فهمیدن، گفتن یه گربه واسش بگیریم. من حرفشون باورم شد. واقعی بود. همه چیش... همه جاش... حرفاشون... خودشون... خاطره الکی نیست. همه یادشونه اینو. هرچند کسی در موردش حرفی نمی‌زنه. می‌دونی؟ کسی دیگه نمیاد در مورد گربه‌ای که من با دستای خودم کشتمش حرفی بزنه. همه می‌دونن چقد دوسش داشتم. می‌ترسن در موردش حرفی بزنن. اونموقع باورش برام سخت بود ولی باورم شد، یعنی... کاری کردن باورم شه. و چطوری؟ با انجام دادنش... اونم به طور خیلی واقعی. خیلی واقعی منظورم از دید یه بچه‌ست وگرنه چیزی به اسم خیلی واقعی فکر نکنم وجود داشته باشه. وقتی داداشم از دَر هال اومد تو، یه گربه ملوس سفید دستش بود. عجیب‌ترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم و دیدم. دقیقا همونطور که اولای حرفام برات توصیفش کردم. سفید... خال‌خال رنگی... اون خط‌‌های دور کمرش... و صداش. صداش معجزه می‌کرد. که می‌خوند، اسرافیل شیپور می‌زد تو گوشم... از رگ انگشت کوچیکه‌پام تا مردمک چشام... همشون گشاد می‌شدن. دهنم... گوشام... گلوم... می‌خواستم بمیرم واسش. یه گربه نبود. یه موجود نبود. واقعی نبود. می‌دونم. چیزی فراتر از من، اونا و تو بود. اره... داداشم واسم یه گربه گرفته بود.
اسمش رو گذاشتم کاتالیا... یه ارکیده که تا جایی که یادم بود، تو آمریکای جنوبی رشد می‌کرد. یا شاید جاهای دیگه هم. واسه من نماد شجاعت... جنگجو بودن... چابک بودن و در عین حال، لطیف بودن بود. همونجوری که تو دستای داداشتم لم داده بود. داداشم گذاشتش زمین... کاتالیا داشت منو نگاه می‌کرد... اسمش رو خیلی وقت بود انتخاب کرده بودم. اومد سمتم. دستم رو بردم جلو... گفتم پش پش... نازی... قربونت بشم... قربونش شدم... بعد اومد جلو و خودش رو مالید به دستام. بالا اومد و رو پاهام نشست. لذت می‌برد؛ مثل من. بقیش رو درست یادم نیست. البته یادم نبود. الان یادمه چون رفتم از مادرم پرسیدم که چه اتفاقی افتاد. فکر کنم که روی مبل بودی. بعد به اتاقت رفتی و تقریبا یه ساعت نگذشته بود که داد و بیداد شروع شد. صدای تو بود. داشتی جیغ می‌زدی. همه اومدیم و در اتاق رو باز کردیم. بوی بدی می‌اومد. و گربه‌‌ای هم پیدا نبود. گربه رو انداخته بودی توی بخاری زغالی اتاقت. نمی‌تونستی حرف بزنی. یه تیکه چوب بلند دستت بود. داد زدیم سرت و گفتیم که این چیه و چی شده. حرف نمی‌زدی. بعد چند روز جواب دادی و گفتی که گربه‌ت رو... اون گربه‌ی خاص‌ت رو انداختی تو بخاری که زیبا‌تر شه... ولی انگار نتیجه عکس داده. سیاه و سفت شده بود. کسی نمی‌تونست جتی تحملشم کنه. لاشه‌ش رو انداختیم تو سطل زبانه. بعد چند سال کم‌کم فراموشش کردی و الان می‌شه گفت بیشتر خاطراتت در موردش پاک شده و چیزی رو به یاد نمی‌آری.

بوسه‌ای با دوراس

بوسه‌ای با دوراس

سر کلاس بودم. دست‌هاش تو کیفش بود. می‌خواست چیزی بیرون بیاورد. دیدم بیرون آورد. خودکاری هم بین انگشتانش بود. دو میز فاصله داشتیم. شروع به نوشتن کرد. فهمیدم. می‌توانستم حدس بزنم که می‌خواهد چه‌کار کند. بعدِ چند دقیقه، تکه کاغذی در جیبم است. با نُک انگشت‌هام لمسش می‌کردم. می‌دانستم که کلمات روی این برگه کوچک، عادی نیستند... دارند نفس می‌کشند آنجا. یا حداقل برای من اینطور است. نخواندمش. بیشتر وقت‌ها دوست ندارم نوشته‌ای را که او بهم داده سریع بخوانم. می‌گذارم جایی... در جیب... یا جای دیگری تا بعد یک دفعه‌ای یادم بیاید.
منتظرم بود. بدجور منتظر بود. تا نزدیک شوم بهش. ایستاده بودم میان جمعیت. سر و صدا دورم را گرفته بود. هندسفری‌ام را در خوابگاه جا گذاشته بودم. ناراحت نبودم از این قضیه. می‌خواستم تا قبل از رسیدن کمی کتاب بخوانم. ایستاده... همیشه کمرم درد می‌گیرد. گردنمم همینطور. حس زیاد راحتی نداشتم. بخصوص وقتی اطرافم آدم‌ها هستن و من می‌خواهم کتاب بخوانم. در این موقع جملات زیادی را به یاد می‌آورم از نویسنده ها که دقیق به خاطر نمی‌آورمشان... -کسی که کتاب می‌خواند... لخت می‌شود-؛ لخت شدم. وسط اتوبوس دانشگاه. کسی نگاهم نکرد اما. دیدم همه مشغول کارشان‌اند. کمی آسوده‌ام حالا. شروع کردم به خواندن. صفحه‌ی سی و خورده‌ای بودم. اسم کتاب را هزاران بار تا حالا تکرار کردم. مدراتو کانتابیله...مدراتو کانتابیله...مدراتو کانتابیله...مدراتو کانتابیله...مدراتو کانتابیله... هر کسی می‌بیندش... می‌گوید «چه اسم خفنی». راست می‌گویند. چه اسم خفنی. دوستش دارم. اولین بار که کتاب را دیدم... دیدم نوشته مارگریت دوراس و من تا حالا همچین کتابی را ندیده بودم. تنها چهار هزار تومن. با این اسم. گفتم حتما نقدی، نوشته‌ای کوتاه در مورد آثار دوراس یا همچین چیزی است. ولی دیدم که نه... یک داستان بلند است. ولی این عنوان چرا؟ مدراتو کانتابیله... این دو کلمه از کجا آمده. چند دیکشنری را برسی کردم چیزی نفهمیدم و پیدا نکردم راستش.
داستان با این شروع می‌شود که زنی بچه‌اش را پیش خانمی برده و از او می‌خواهد به بچه‌اش پیانو یاد دهد. بچه در حال نواختن پیانو است. سوناتین‌ی از بتهوون. مبتدی است هنوز. مادرش پشت سرش نشسته روی صندلی. معلم پیانو کنارش. دارد جمله‌ای را تکرار می‌کند. می‌گوید: داری چه می‌نوازی... اسمش چیست.... اسمش چیست... منتظر‌اند پسرک جواب دهد. چیزی نمی‌گوید اما. معلم می‌گوید:«می‌داند ها... ولی عمدا جواب نمی‌دهد.»
نکته جالب ماجرا برای من.... این بود که من قبل از آن پسرک.... قبل از مادرش... و قبل از معلم پیانو‌اش... می‌دانستم که دارد چه قطعه‌ای را می‌نوازد. داستان هنوز شروع نشده بود می‌دانستم.
کتاب، قبل از «کثیف کردنش» در دستانم بود. سیستمم را سرچ کردم و اسم کتاب را نوشتم... نتیجه‌ای پیدا کردم. حتی نمی‌توانستم حدس بزنم که فایلی... به این اسم... صبر کنید. صبر کنید. جا ماندم من. تنهام نگذارید. الان، عاشق شده‌ام من. یکی صدایم کرد. گفت که «هنوز در حال نوشتنی؟» گفتم اره. گفت چیا می‌نویسی؟ در مورد تو... من... و کتاب می نویسم. اها خب اگه بعدا دوست داشتی شِر کن. باشه جانم.
حالا سوار شده‌ام. این بار جا نمانده‌ام. ایستاده در حال خواندنم. نزدیک می‌شوم. به صفحه ۶۷. یک دفعه‌ای نبود. بلکه منتظرش بودم. می‌دانستم. به ۶۷ می‌رسم و چه حالی دارد زمانی که دوراس می‌خوانی و به جایی می‌رسی که حالا باید از دوراس دست بکشی و چیز دیگری بخوانی به زبان دیگری و از شخص دیگری و در جای دیگری... ولی توجه که کردم، دیدم ورقه وصله به دوراس. به کلماتش. به کتابش. جزیی از آن شده بود دیگر. برای همینم بعد از خواندنش دیگر بیرونش نیاوردم. همانجا گذاشتم بماند تا سال‌های دورتر زمانی که خواستم بخوانمش باز ببینم این نوشته را... اما این بار یک دفعه‌ای... دوست دارم سورپرایز شوم. نمی‌دانم واکنشم چه‌ خواهد بود. برای سورپرایز شدن اما، باید فراموش کنم. فراموش کنم که همچین چیزی آنجاست. فراموش می‌کنم. می‌دانم. آدم فراموش کاری‌ام. ایستاده می‌خوانم نوشته را:

- You opiate this hazy head of mine, you're a medicine, you're my medicine.

لبخند می‌زنم. بیشتر. و بیشتر. چقد لذت بخش است که به چنین سطری برسی. نمی‌دانم ده سال دیگر این حرفا را بخوانم چه می‌گویم با خودم. اما لذت بخش بود. لعنت... حواس برای آدم نمی‌گذارند. سرچ کردم و دیدم اسمش همنجاست. در نتیجه‌ی جستجویِ من برای مدراتو کانتابیله. دو کلیلک کردم روش. شروع شد. نوشته بود: بتهوون... و فهمیدم چه خبر است. این باید قطعه‌ای از بتهوون باشد. این اسمِ لعنتیِ جذاب. چند بار گوش دادم. به شدت لذت بخش بود.  شروع کردم به خواندن. می‌خواهم دوراس خوان شوم. نوشتنش بی‌نظیر است. در ایران کمتر شناخته شده‌ست. همین خوشحالم می‌کند. البته سخت‌خوان هم هست. خیلی از جملات را باید چند بار می‌خواندم تا ببینم که چه شد و چه نشد. البته کم‌کم فهمیدم چه خبر است. کم‌کم... کم‌کم... اما قبل از اینکه بیشتر بفهمم که چه خبر است، دوست دارم در مورد چیزی حرف بزنم. در مورد پست قبلی وبلاگ. نوشته بودم:‌«امشب، از ۵ دقیقه دیگه، قراره خیلی مهم باشه. قراره یه اتفاق جالب بیافته. فردا براتون توضیح می‌دم... باشد که بنویسم...» ایستاده نوشتمش. می‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد. از ۵ دقیقه بعدش شروع کردم دوراس خوانی را. دوراس شاید یکی از مهم‌ترین نویسندهایی باشد که هیچوقت از یاد نخواهم برد. در مکان و زمانی شروع به خواندنش کردم که اتفاقاتی افتاد. همان اتفاقی که باید می‌افتاد. با دوراس خوانی چه می‌شود؟ آه... هرکس که بخواندش... زندگی‌اش زیر و رو می‌شود... مثل من. بگذارید پیچیده‌اش نکنم... سریع بروم سر اصل مطلب:

به آن بوسه‌ها فکر می‌کنم... به شدت وجودم پر از خنده و گریه می‌شود... به شدت 'کیوت' و دوست داشتنی بود همه چیز....ما پر از عشق بودیم... پُرِ پُر.... هم قبلش... هم بعدش... بهترین اتفاق همین بود... کسی را بوسیدیم... که عاشقش هستیم... پر از همه‌یِ چیزای خوبی بودیم که به ذهن می‌رسند و نمی‌رسند. پر از رقص. پر از شادی. پر از زیبایی. پر از روان بودن. پر از صدای پرنده‌ها... پر از بویِ گل‌ها.... پر از شکوفه‌های درختِ گیلاس... پر از قرمز...پر از بنفش... بوی گلِ نرگس... بویِ خوبِ بعد از باران... بویِ زیبایِ وجودِ درخشانِت هر دفعه که نزدیکتم... بویِ شراب چند ساله‌ای شاید که تا حالا ننوشیده‌ام... بویِ لطیفت را نمی‌توانم تعریفش کنم. دستانم کار نمی‌کنند براش. تنها می‌خواهم بو بکشم. و چشانم بسته‌اند. و حالا تنها دارم با چشم‌های بسته می‌نویسم. دیکر جیزی نمی‌بینم. درگر تمرکرزی ندارم. تمها بو د می‌کشم. اه چه لذن بخش اسن همه جیز. اشتباه می نویسم همه جیز را. جشملنم سته انذ جیزی نمی‌بینم.

و باز می‌کنم آنها را و با خود می‌گویم... همه چیز به طرز باور نکردنی‌‌‌ای... باورنکردنی بود. با تو همه چیز یک «مدراتو کانتابیله» است... یک «ملودیِ آرام».
 عزیزترینم... «میم». خیلی دوستت دارم.

این مکانی است که دوراس را با آن شروع کردم. حالا چطور می‌توانم پس‌اش بزنم؟ نمی‌توانم.
در کنار توضیح دادن اینکه نمی‌توانم از دوراس دست بکشم... به این هم اشاره کنم که همین حالا کاغذی بردارید و ۱۰۰ بار یک کلمه را بنویسید. پشت سر هم.... در هر فرمی که دلتان می‌خواهد. می‌بینید که هیچکدام از کلمات نوشته شده، مانند هم نیستند. تمامشان -حتی آنها که سعی در مخفی کردن خود دارند با شبیه نشان دادنِ وجودشان- فرق دارند. هیچکدام مانند قبلی و بعدی‌شان نیستند. چه بر سر کلمات آمده؟ حتی آنهایی که چاپ می‌شوند هم همینطور. یکی یکی جایگاه خاص خود را دارند. در کنار شبیه بودن، شبیه نیستند. هر بار فرق دارند. تکامل می‌یابند. مانند من و تو. من کلمه‌ام. کلمه من است. کلمه‌ای که تکامل می‌یابد؛ دیگر قبلی‌اش نیست. دیگر من، منِ یک لحضه پیش نیست. من در حال تغییرام. من چنان کلمه‌ای طولانی‌ام که خود در حال نوشتن کلمه‌ام. من دارم خودم را می‌نویسم. «من می‌نویسم برای اینکه بدانم چرا می‌نویسم». من خود یک نوشته‌ام. نوشته شده‌ام. نوشته‌ای که دارد می‌نویسد. کلمه‌ای که کلمه می‌نویسد. من اینم: «کلمه».

ـ در مورد خودِ کتاب -بطور شفاف‌تر-... در پست بعد توضیح خواهم داد.

«برای فهمیدن باید صبر کرد. یک دفعه‌ای خودش می‌آید»

«برای فهمیدن باید صبر کرد. یک دفعه‌ای خودش می‌آید»
امشب، از ۵ دقیقه دیگه، قراره خیلی مهم باشه. قراره یه اتفاق جالب بیافته. فردا براتون توضیح می‌دم... باشد که بنویسم...

دلیلِ وجودِ من

دلیلِ وجودِ من
  • \

«به پدرم؛ برای وجودِ بی‌ثباتش»

یک ماه بود ندیده‌ بودمش. از خانه‌مان کوچ کرده بودم برای اینکه در خانه پدربزرگم برای کنکور بخوانم.
یک هفته بود همانجا خودم را قایم کرده بودم. همه مرا تشویق می‌کردند. «بخون بخون آفرین... اشکال نداره نیای پیشمون و کاری نکنی... این درس خوندن ها همه چی رو جبران می‌کنه بعدا.» حالم را زیر و رو می‌کرد همچین کلماتی. حالم بد می‌شد. چون من چیزی نمی‌خواندم و آنها همگی مشغول چیزی بودند که من هم باید کمکشان می‌کردم اما نمی‌کردم. کل یک هفته را تنها یک روزش درس خواندم. پُر بودم از عذاب وجدان. دیگر آخرای کارشان بود. خواستم نگاهی بیاندازم به وضعیتشان... بیرون رفتم؛ به سمت مرکز شهر و بعد او را دیدم.
دیگر خودش نبود. کاملا می‌توانستم این را تشخیص دهم. چین و چروک صورتش چند برابر شده بود. آنقدر داد زده بود که صدایش در‌نمی‌آمد. لاغر شده بود. سلام کردم و گفتم این چه وضعیتیه که داری آخه. گفت سه روز‌ست که نخوابیده.
راست می‌گفت؛ می‌‌شد حدس زد. پدرم بود‌. لنگان لنگان راه می‌رفت. می‌گفت که دردی شدید در همه‌ جای بدنش احساس می‌کند. صدایش حالا، آوازی غمناک بود. صدایی پر از نااُمیدی. او دیگر پدرم نبود‌. می‌دانستم. چون من فراموشش کرده بودم. من فرار کرده بودم. از او، از خودم و از آینده‌ام.
«به مادرم؛ برای هزار قناریِ خاموشِ در گلویش» (۱)

بچه که بودم، بیشتر اوقات مادرم از آشپزخانه صدایش می‌آمد و می‌گفت: «پسرم، جان و دلم... آرزوم اینه موفق بشی. درس‌هات رو خوب بخون تا بتونی در آینده ربات ساز بشی و رباتی برام بسازی که مواظم باشه. دقیقا مثل یه دکتر».
تحت تاثیر این کلمات، می‌خواستم ربات ساز شوم تا مادرم را از بیماری نجات دهم؛ از آسم، آرتروز، تنگیِ نفس، واریس، فتق و چند بیماری دیگر که اسمشان را نمی‌دانستم. دوست داشتم درد‌های مادرم تمام شوند بروند پی کارشان ولی به این فکر می‌کردم که علاقه‌ای به ربات ساختن ندارم. من می‌خواستم خلبان شوم، یا شایدم مهندس کامپیوتر.
اما حالا می‌دانم که چرا دلش می‌خواست برایش ربات بسازم. مادرم می‌دانست که تنهایش می‌گذارم. درست فکر می‌کرد؛ تنهایش گذاشتم.
دقیقا زمانی که با تمام وجود به من پشت بسته بود و فکر می‌کرد که از هر زمان دیگری، در‌های بیشتری را در وجودم به سویش باز کرده‌ام، تنهایش گذاشتم و رفتم.

ناخنِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپم را نگاه می‌کنم. دقیقا نمی‌دانم چند وقت است که دارد قد می‌کشد. اولش با خودم گفتم بذارم کمی بلند شود. زشت نیست. راحتم باهاش. وقتی می‌بینم دارد بزرگ می‌شود حس خوبی دارم. می‌گویم «بزرگ می‌شود» چون مانند بچه‌ام بهش نگاه می‌کنم. جزئی از من است که دارد رشد می‌کند. دقیقا مثل دیدی که پدر و مادرم به من دارند. جزئی از آنها... که دارد رشد می‌کند (خبر ندارند که من هر روز در حالِ‌ ریزش‌اَم.) قبل از بودنِ من پدرم چه فکری با خودش کرده؟ نمی‌دانم. ازش نپرسیدم. مادرم چه؟ نمی‌دانم. چندین باز ازش پرسیدم... که چرا من را به دنیا آوردی... جواب مشخصی ندارد... تنها اینکه خلا وجودِ من را حس می‌کرده.
من طورِ دیگری می‌بینم وجود داشتنِ خودم را. من کسی‌ام که آنها رویم سرمایه گذاری کرده‌اند. می‌خواهند به جایی برسم که خودشان نتوانسته‌اند. می‌خواهند موفق شوم. پول به دست بیارم... قدرت... می‌خواهند کمکشان کنم... حتی اگرم نکنم... اسم و مقامی به دست بیارم. پدرم راهی که نرفته را... یا نصفه رفته را می‌خواهد من بروم چون اون سال‌های زیادی را زندگی کرده است و حالا مرگ دارد سراغش می‌آید... و این خوب نیست. مادرم عشقی که به دست نیاورده را، می‌خواهد من به دست بیاورم.
راستش را بخواهید... منم دستِ کمی از آنها ندارم. دوست دارم چیزی را رشد دهم... نگاهش کنم که دارد بزرگ می‌شود. فعلا که نمی‌توانم بچه‌ دار شوم. ناخن‌م بچه‌ام است... داستان‌هام بچه‌هایم هستند. متن‌هایم... موهای بلندم...
روزی که بتوانم از درون قد بکشم... آنوقت فرق خواهم داشت.... وگرنه من در حال تکرار کردنِ پترن‌های قدیمی‌ای هستم که به من داده شده است.
من، باید پترن‌های جدید... من باید روش زندگی جدیدی برای خودم بیابم.... آن زمان است که شکوفه خواهم زد.

۱:جمله‌ی مورد نظر... برگرفته از کسی‌ست که نمی‌خواهم اسمش را بنویسم. (آقای ز-ب)

باید به تنهایی‌ام بگریزم...

باید به تنهایی‌ام بگریزم...

همیشه می‌خواهم دور شوم. از آدم‌های دور و برم... از وسایلم... از هر چیزی که به من نزدیک است و یا من بهش نزدیکم... از خودم، بیشتر از همه واهمه دارم... از خودم، بیشتر از همه چیز می‌خواهم دور شوم، چون به خودم نزدیک‌ترم. با این شناخت مشکل دارم. هیچوقت نفهمیده‌م که چه مرگم است. وقتی که می‌بینم این همه زشت‌ام... می‌بینم که چقد از خودم بدم می‌اید... یا اینکه نمی‌توانم هیچکاری انجام دهم... یاد تیکه‌ای از «چنین گفت زرتشتِ» نیچه می‌افتم. بخش دوازدهم کتاب به نام ‌The flies in the market-place:

"What we recognise in a man, we also irritate in him. Therefore be on your guard against the small ones!"

می‌گوید که هر وقت چیزی را در کسی کشف می‌کنیم یا متوجه می‌شویم... آن چیز را در او شعله‌ور می‌کنیم. با خودم فکر می‌کنم که من قبلا اینطور نبودم. قبلن‌ها شاید خودم را دوست نداشتم، اما دیگر اینقدر هم از خودم بدم نمی‌آمد. حالا چرا اینطوری شده‌ام؟ می‌خواهم نباشم. می‌خواهم خودم را نابود کنم. به معنای واقعی. خیلی از شب‌ها تصمیم می‌گیرم که دیگر چیزی نخورم. می‌گویم که یک هفته فقط آب می‌خورم. تا بیهوش شوم. تا شاید اذیت شوم. می‌خواهم خودم را تا جایی که می‌توانم اذیت کنم. برایتان از همین دیروز بگویم... دو روز بود نخوابیده بودم. وقتی می‌ایستادم خوابم می‌برد. اما مقاومت می‌کردم. در ابتدا دلیل نخوابیدنم، انجام دادن کار‌هایم بود. شب را بخاطر نوشتن نخوابیده بودم. ولی روز که شد... بیرون که رفتم، با خودم گفتم که «ولش بابا، نمی‌خوام بخوابم اصلا. مثل اون پسری که یازده روز نخوابید... منم سعیم رو می‌کنم نخوابم».
برگردم به این سوال که چی شد که من این همه از خودم بدم می‌آید... قبلا این شکلی نبودم. و همچنین آن جمله نیچه... شاید راست می‌گوید... وقتی این مسایل را خودم کشف می‌کنم (تاریکی‌هایم...) و بهشان توجه می‌کنم... شعله‌ور می‌شوند و هرچه بیشتر توجه می‌کنم... بیشتر گرما می‌دهم.
ـــــــــــــــــــــــ
دلیل نوشتن این کلماتم، تنها/تنها بودنمه. می‌خوام کمی با خودم تنها باشم. قبلا در instagram می‌نوشتم، ولی از هرچی می‌نوشتم و نمی‌نوشتم بدم می‌اومد. این دلیل اولم برای ترک اونجاست. آکانت‌ام رو موقتی غیرفعال کردم. دلیل دومم این بود که هیچ واکنشی از چیزایی که می‌نوشتم نمی‌گرفتم... (البته بجز به‌به و چه‌چه بقیه). دلیل سوم هم به دلیل اول مرتبطه. از نوشته‌هام بدم می‌اومد چون فکر می‌کردم وقت تلفی‌ان. اینکه «من چرا اینا رو می‌نویسم اینجا اصلا. چه فایده‌ای دارن واسه خودم یا بقیه». و بعد فهمیدم که هیچ فایده‌ای. میخواستم کمی مفید باشم. مثلا اونجا کتاب معرفی کنم. شاید کمی بتونم از حس بدی که به خودم دارم کم کنم. ولی من چیزی نمی‌خونم. هیچی. خیلی وقته یه کتابم نخوندم. پس چطوری می‌خوام کتاب معرفی کنم؟ نمی‌تونم.
اومدنم به اینجا بخاطر اینه که می‌خوام کمی خودم رو مجبور کنم بنویسم... بخونم... شاید بتونم کمکی بکنم... به خودم... به بقیه. می‌خوام کمی حالم خوب بشه. که هیچ‌جوره نمی‌تونم خوبش کنم.
تنها بودن تنها با دور شدن از جسم بقیه نیست، بلکه از کلماتشان هم دور شدن باز تنها شدنه. instagram حذف شد... تلگرام هم کمتر می‌رم... تا تنها‌تر باشم. سعی می‌کنم اینجا بیشتر بنویسم.

"Flee, my friend, into thy solitude! I see thee deafened with the noise of the great men, and stung all over with the stings of the little ones. Admirably do forest and rock know how to be silent with thee. Resemble again the tree which thou lovest, the broad-branched one- silently and attentively it o'erhangeth the sea."
Friedrich Nietzsche : Thus Spoke Zarathustra / The Flies in the Market-Place

خیلی وقته می‌خوام کارام رو انجام بدم تا حالم بهتر شه. این لیستی که این پایین می‌نویسم نه برای اینکه کسی بخونه بگه "عجب کارایی"... بلکه برای خودمه تا دقیق تر باشم و مواردی که خواهم نوشت رو باید هر روز اجرا کنم (به اندازه‌ای که خودم تعیین کردم).
کارایی که این ماه می‌خوام انجام بدم:

  • درس دانشگاهم رو بخونم. (نخوندنش باعث می‌شه حالم بد شه.)
  • روی انگلیسیم کار کنم و برای این کار، کتابِ Kafka on the shore رو انتخاب کردم برای خوندن.
  • کتابی که دوستم مهراد بهم داده رو بخونم؛ «شوخی» از «میلان کُندرا» + کتابی دیگه اگه این یکی تموم شد.
  • و در آخر اینکه هر چند روز یه بار اینجا بنویسم.

هر بار که ‌می‌خوام برنامه بریزم و کارام رو انجام بدم شکست می‌خورم و بعدش ساکت می‌شم. این بار سعی می‌کنم ادامه بدم و اینجا در مورد راهم بنویسم. اگرم نتونستم، بفهمم چرا و اینجا بنویسمش.

نیاز به عشق

نیاز به عشق
در زمان کودکی در محله ماراک زندگی می‌کردیم. این منطقه پر بود از خانه‌های نیمه‌ساز و ما کودکان در آن بازی می‌کردیم. هر‌جا نگاه می‌کردیم در زمینِ شنی برای شالوده‌ی خانه‌ها گود‌های عمیقی کنده بودند. روزی وقتی داشتیم در یکی از این‌ها بازی می‌کردیم همه بچه‌ها جز من از گودال بیرون آمدند. هرچه کردم نتوانستم بالا بیایم. آن‌ها از بالا شروع کردند مرا مسخره کنند: ((هو! هو! بی‌عرضه! جاسوس! تنها! مطرود!)) (مطرود بودن فقط به معنای بیرون از جمع بودن نیست، تنها بودن در چاله هم هست: زندانی در زیر آسمان باز؛ مسدودِ مسدود). بعد چشمم به مادرم افتاد که سریع به سویم می‌دوید. مرا از گودال بیرون آورد و از دست بچه‌ها نجات داد و به جای دوری برد ...

«رولان بارت»
از کتاب -- پروست و من (رولان بارت) -- گردآوری و ترجمه از احمد اخوت --

به دیوار لم داده‌ام. به این فکر می‌کنم که تا ده ثانیه قبل می‌خندیدم، کمی مانده بود برقصم... حالا یک دفعه چه شد؟ نه ... چرا خودم را به نفهمی می‌زنم؟ می‌دانم چه شد. داشتم به سه چیز فکر می‌کردم؛ به مادرم، به "پروست"! و به سومین چیزی که باید به آن فکر نمی‌کردم ولی کردم و حال و روزم اینی شد که الان هست. به اینکه "هنوز هفت جلدِ در جستجوی زمان از دست رفته را نخوانده‌ام"
یک سالی می‌شود که در فکر خواندن هفت جلد پروست‌ام. می‌خواهم هر چه زود تر ببلعمش. می‌خواهم بشنوم‌اش، با چشمانم فتحش کنم. با دستانم لمس‌اش کنم. بویش کنم و در کوچه پس کوچه‌هایش راه بروم.
فعلا اما، نه پولش را دارم نه وقتش. به زودی باید بخوانمش ... می‌دانم که قرار است زندگی‌ام را زیر و رو کند ... می‌دانم.