سرترالین

خوشبختی زود و مفت

۳ مطلب با موضوع «یادداشت‌ها» ثبت شده است

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۸ ب.ظ سارو خضرنژاد
دلیلِ وجودِ من

دلیلِ وجودِ من



«به پدرم؛ برای وجودِ بی‌ثباتش»

یک ماه بود ندیده‌ بودمش. از خانه‌مان کوچ کرده بودم برای اینکه در خانه پدربزرگم برای کنکور بخوانم. 
یک هفته بود همانجا خودم را قایم کرده بودم. همه مرا تشویق می‌کردند. «بخون بخون آفرین... اشکال نداره نیای پیشمون و کاری نکنی... این درس خوندن ها همه چی رو جبران می‌کنه بعدا.» حالم را زیر و رو می‌کرد همچین کلماتی. حالم بد می‌شد. چون من چیزی نمی‌خواندم و آنها همگی مشغول چیزی بودند که من هم باید کمکشان می‌کردم اما نمی‌کردم. کل یک هفته را تنها یک روزش درس خواندم. پُر بودم از عذاب وجدان. دیگر آخرای کارشان بود. خواستم نگاهی بیاندازم به وضعیتشان... بیرون رفتم؛ به سمت مرکز شهر و بعد او را دیدم.
دیگر خودش نبود. کاملا می‌توانستم این را تشخیص دهم. چین و چروک صورتش چند برابر شده بود. آنقدر داد زده بود که صدایش در‌نمی‌آمد. لاغر شده بود. سلام کردم و گفتم این چه وضعیتیه که داری آخه. گفت سه روز‌ست که نخوابیده.
راست می‌گفت؛ می‌‌شد حدس زد. پدرم بود‌. لنگان لنگان راه می‌رفت. می‌گفت که دردی شدید در همه‌ جای بدنش احساس می‌کند. صدایش حالا، آوازی غمناک بود. صدایی پر از نااُمیدی. او دیگر پدرم نبود‌. می‌دانستم. چون من فراموشش کرده بودم. من فرار کرده بودم. از او، از خودم و از آینده‌ام.


«به مادرم؛ برای هزار قناریِ خاموشِ در گلویش» (۱)

بچه که بودم، بیشتر اوقات مادرم از آشپزخانه صدایش می‌آمد و می‌گفت: «پسرم، جان و دلم... آرزوم اینه موفق بشی. درس‌هات رو خوب بخون تا بتونی در آینده ربات ساز بشی و رباتی برام بسازی که مواظم باشه. دقیقا مثل یه دکتر».
تحت تاثیر این کلمات، می‌خواستم ربات ساز شوم تا مادرم را از بیماری نجات دهم؛ از آسم، آرتروز، تنگیِ نفس، واریس، فتق و چند بیماری دیگر که اسمشان را نمی‌دانستم. دوست داشتم درد‌های مادرم تمام شوند بروند پی کارشان ولی به این فکر می‌کردم که علاقه‌ای به ربات ساختن ندارم. من می‌خواستم خلبان شوم، یا شایدم مهندس کامپیوتر. 
اما حالا می‌دانم که چرا دلش می‌خواست برایش ربات بسازم. مادرم می‌دانست که تنهایش می‌گذارم. درست فکر می‌کرد؛ تنهایش گذاشتم.
دقیقا زمانی که با تمام وجود به من پشت بسته بود و فکر می‌کرد که از هر زمان دیگری، در‌های بیشتری را در وجودم به سویش باز کرده‌ام، تنهایش گذاشتم و رفتم.
 


ناخنِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپم را نگاه می‌کنم. دقیقا نمی‌دانم چند وقت است که دارد قد می‌کشد. اولش با خودم گفتم بذارم کمی بلند شود. زشت نیست. راحتم باهاش. وقتی می‌بینم دارد بزرگ می‌شود حس خوبی دارم. می‌گویم «بزرگ می‌شود» چون مانند بچه‌ام بهش نگاه می‌کنم. جزئی از من است که دارد رشد می‌کند. دقیقا مثل دیدی که پدر و مادرم به من دارند. جزئی از آنها... که دارد رشد می‌کند (خبر ندارند که من هر روز در حالِ‌ ریزش‌اَم.) قبل از بودنِ من پدرم چه فکری با خودش کرده؟ نمی‌دانم. ازش نپرسیدم. مادرم چه؟ نمی‌دانم. چندین باز ازش پرسیدم... که چرا من را به دنیا آوردی... جواب مشخصی ندارد... تنها اینکه خلا وجودِ من را حس می‌کرده.
من طورِ دیگری می‌بینم وجود داشتنِ خودم را. من کسی‌ام که آنها رویم سرمایه گذاری کرده‌اند. می‌خواهند به جایی برسم که خودشان نتوانسته‌اند. می‌خواهند موفق شوم. پول به دست بیارم... قدرت... می‌خواهند کمکشان کنم... حتی اگرم نکنم... اسم و مقامی به دست بیارم. پدرم راهی که نرفته را... یا نصفه رفته را می‌خواهد من بروم چون اون سال‌های زیادی را زندگی کرده است و حالا مرگ دارد سراغش می‌آید... و این خوب نیست. مادرم عشقی که به دست نیاورده را، می‌خواهد من به دست بیاورم. 
راستش را بخواهید... منم دستِ کمی از آنها ندارم. دوست دارم چیزی را رشد دهم... نگاهش کنم که دارد بزرگ می‌شود. فعلا که نمی‌توانم بچه‌ دار شوم. ناخن‌م بچه‌ام است... داستان‌هام بچه‌هایم هستند. متن‌هایم... موهای بلندم... 
روزی که بتوانم از درون قد بکشم... آنوقت فرق خواهم داشت.... وگرنه من در حال تکرار کردنِ پترن‌های قدیمی‌ای هستم که به من داده شده است.
من، باید پترن‌های جدید... من باید روش زندگی جدیدی برای خودم بیابم.... آن زمان است که شکوفه خواهم زد.


۱:جمله‌ی مورد نظر... برگرفته از کسی‌ست که نمی‌خواهم اسمش را بنویسم. (آقای ز-ب)

۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۱۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارو خضرنژاد
يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ سارو خضرنژاد
باید به تنهایی‌ام بگریزم...

باید به تنهایی‌ام بگریزم...

همیشه می‌خواهم دور شوم. از آدم‌های دور و برم... از وسایلم... از هر چیزی که به من نزدیک است و یا من بهش نزدیکم... از خودم، بیشتر از همه واهمه دارم... از خودم، بیشتر از همه چیز می‌خواهم دور شوم، چون به خودم نزدیک‌ترم. با این شناخت مشکل دارم. هیچوقت نفهمیده‌م که چه مرگم است. وقتی که می‌بینم این همه زشت‌ام... می‌بینم که چقد از خودم بدم می‌اید... یا اینکه نمی‌توانم هیچکاری انجام دهم... یاد تیکه‌ای از «چنین گفت زرتشتِ» نیچه می‌افتم. بخش دوازدهم کتاب به نام ‌The flies in the market-place:

"What we recognise in a man, we also irritate in him. Therefore be on your guard against the small ones!"

 می‌گوید که هر وقت چیزی را در کسی کشف می‌کنیم یا متوجه می‌شویم... آن چیز را در او شعله‌ور می‌کنیم. با خودم فکر می‌کنم که من قبلا اینطور نبودم. قبلن‌ها شاید خودم را دوست نداشتم، اما دیگر اینقدر هم از خودم بدم نمی‌آمد. حالا چرا اینطوری شده‌ام؟ می‌خواهم نباشم. می‌خواهم خودم را نابود کنم. به معنای واقعی. خیلی از شب‌ها تصمیم می‌گیرم که دیگر چیزی نخورم. می‌گویم که یک هفته فقط آب می‌خورم. تا بیهوش شوم. تا شاید اذیت شوم. می‌خواهم خودم را تا جایی که می‌توانم اذیت کنم. برایتان از همین دیروز بگویم... دو روز بود نخوابیده بودم. وقتی می‌ایستادم خوابم می‌برد. اما مقاومت می‌کردم. در ابتدا دلیل نخوابیدنم، انجام دادن کار‌هایم بود. شب را بخاطر نوشتن نخوابیده بودم. ولی روز که شد... بیرون که رفتم، با خودم گفتم که «ولش بابا، نمی‌خوام بخوابم اصلا. مثل اون پسری که یازده روز نخوابید... منم سعیم رو می‌کنم نخوابم». 
برگردم به این سوال که چی شد که من این همه از خودم بدم می‌آید... قبلا این شکلی نبودم. و همچنین آن جمله نیچه... شاید راست می‌گوید... وقتی این مسایل را خودم کشف می‌کنم (تاریکی‌هایم...) و بهشان توجه می‌کنم... شعله‌ور می‌شوند و هرچه بیشتر توجه می‌کنم... بیشتر گرما می‌دهم. 
ـــــــــــــــــــــــ
دلیل نوشتن این کلماتم، تنها/تنها بودنمه. می‌خوام کمی با خودم تنها باشم. قبلا در instagram می‌نوشتم، ولی از هرچی می‌نوشتم و نمی‌نوشتم بدم می‌اومد. این دلیل اولم برای ترک اونجاست. آکانت‌ام رو موقتی غیرفعال کردم. دلیل دومم این بود که هیچ واکنشی از چیزایی که می‌نوشتم نمی‌گرفتم... (البته بجز به‌به و چه‌چه بقیه). دلیل سوم هم به دلیل اول مرتبطه. از نوشته‌هام بدم می‌اومد چون فکر می‌کردم وقت تلفی‌ان. اینکه «من چرا اینا رو می‌نویسم اینجا اصلا. چه فایده‌ای دارن واسه خودم یا بقیه». و بعد فهمیدم که هیچ فایده‌ای. میخواستم کمی مفید باشم. مثلا اونجا کتاب معرفی کنم. شاید کمی بتونم از حس بدی که به خودم دارم کم کنم. ولی من چیزی نمی‌خونم. هیچی. خیلی وقته یه کتابم نخوندم. پس چطوری می‌خوام کتاب معرفی کنم؟ نمی‌تونم.
اومدنم به اینجا بخاطر اینه که می‌خوام کمی خودم رو مجبور کنم بنویسم... بخونم... شاید بتونم کمکی بکنم... به خودم... به بقیه. می‌خوام کمی حالم خوب بشه. که هیچ‌جوره نمی‌تونم خوبش کنم. 
تنها بودن تنها با دور شدن از جسم بقیه نیست، بلکه از کلماتشان هم دور شدن باز تنها شدنه. instagram حذف شد... تلگرام هم کمتر می‌رم... تا تنها‌تر باشم. سعی می‌کنم اینجا بیشتر بنویسم.

"Flee, my friend, into thy solitude! I see thee deafened with the noise of the great men, and stung all over with the stings of the little ones. Admirably do forest and rock know how to be silent with thee. Resemble again the tree which thou lovest, the broad-branched one- silently and attentively it o'erhangeth the sea."
Friedrich Nietzsche : Thus Spoke Zarathustra / The Flies in the Market-Place

 خیلی وقته می‌خوام کارام رو انجام بدم تا حالم بهتر شه. این لیستی که این پایین می‌نویسم نه برای اینکه کسی بخونه بگه "عجب کارایی"... بلکه برای خودمه تا دقیق تر باشم و مواردی که خواهم نوشت رو باید هر روز اجرا کنم (به اندازه‌ای که خودم تعیین کردم).
کارایی که این ماه می‌خوام انجام بدم:

  • درس دانشگاهم رو بخونم. (نخوندنش باعث می‌شه حالم بد شه.)

  • روی انگلیسیم کار کنم و برای این کار، کتابِ Kafka on the shore رو انتخاب کردم برای خوندن.

  • کتابی که دوستم مهراد بهم داده رو بخونم؛ «شوخی» از «میلان کُندرا» + کتابی دیگه اگه این یکی تموم شد.

  • و در آخر اینکه هر چند روز یه بار اینجا بنویسم.

هر بار که ‌می‌خوام برنامه بریزم و کارام رو انجام بدم شکست می‌خورم و بعدش ساکت می‌شم. این بار سعی می‌کنم ادامه بدم و اینجا در مورد راهم بنویسم. اگرم نتونستم، بفهمم چرا و اینجا بنویسمش. 
 

۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۱۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سارو خضرنژاد
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ سارو خضرنژاد
نیاز به عشق

نیاز به عشق

 

در زمان کودکی در محله ماراک زندگی می‌کردیم. این منطقه پر بود از خانه‌های نیمه‌ساز و ما کودکان در آن بازی می‌کردیم. هر‌جا نگاه می‌کردیم در زمینِ شنی برای شالوده‌ی خانه‌ها گود‌های عمیقی کنده بودند. روزی وقتی داشتیم در یکی از این‌ها بازی می‌کردیم همه بچه‌ها جز من از گودال بیرون آمدند. هرچه کردم نتوانستم بالا بیایم. آن‌ها از بالا شروع کردند مرا مسخره کنند: ((هو! هو! بی‌عرضه! جاسوس! تنها! مطرود!)) (مطرود بودن فقط به معنای بیرون از جمع بودن نیست، تنها بودن در چاله هم هست: زندانی در زیر آسمان باز؛ مسدودِ مسدود). بعد چشمم به مادرم افتاد که سریع به سویم می‌دوید. مرا از گودال بیرون آورد و از دست بچه‌ها نجات داد و به جای دوری برد ...

«رولان بارت»
از کتاب – پروست و من (رولان بارت) – گردآوری و ترجمه از احمد اخوت 

 


به دیوار لم داده‌ام. به این فکر می‌کنم که تا ده ثانیه قبل می‌خندیدم، کمی مانده بود برقصم... حالا یک دفعه چه شد؟ نه ... چرا خودم را به نفهمی می‌زنم؟ می‌دانم چه شد. داشتم به سه چیز فکر می‌کردم؛ به مادرم، به "پروست"! و به سومین چیزی که باید به آن فکر نمی‌کردم ولی کردم و حال و روزم اینی شد که الان هست. به اینکه "هنوز هفت جلدِ در جستجوی زمان از دست رفته را نخوانده‌ام"
یک سالی می‌شود که در فکر خواندن هفت جلد پروست‌ام. می‌خواهم هر چه زود تر ببلعمش. می‌خواهم بشنوم‌اش، با چشمانم فتحش کنم. با دستانم لمس‌اش کنم. بویش کنم و در کوچه پس کوچه‌هایش راه بروم. 
فعلا اما، نه پولش را دارم نه وقتش. به زودی باید بخوانمش ... می‌دانم که قرار است زندگی‌ام را زیر و رو کند ... می‌دانم.

 

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۳ ۰ نظر
سارو خضرنژاد